Sunday, May 31, 2009

تدوینی جدید از ترانه نون و پنیر و سبزی ابی داریوش در رابطه با ارتحال خميني مزدور و نوكر استعمار نوين ـ ويديو


video
او نه ايراني بود و نه در فكر ايران تنها هندي زاده مزدور و نوكري بود كه اهداف و دسيسه استعمار نوين را پيش مي برد و ايران و ايراني را در دسيسه اي شوم و از پيش طراحي شده با برچسب انقلاب از چاله اي به چاهي انداختند

فیروزه بنی صدر : دلايل تحريم انتخابات , كالبدشكافي فريبكاريهاي قدرت حاکم و پيامدهاي تسليم به شركت در انتخابات




صوفی دچار احساس گناهی عمیق بود. او روزی قبل از مرگ، برای دوستی رازش را این گونه فاش ساخت: روزی که دستگیر و وارد اردوگاه نازی ها شدم، دکتر مسئول اردوگاه هیتلری از من خواست بین دو فرزندم، یکی را "انتخاب" کنم تا دیگری اجازه ادامه حیات پیدا کند. صوفی به امید آنکه جان پسر ۵ ساله اش را نجات دهد دختر ۷ ساله اش را به کام مرگ می فرستد. او هر چند از هیچ کوششی دریغ نمی کند تا شاید بتواند خبری از پسرش بیابد، پسرش را هم از دست می دهد

یکی از پیامد های شرکت در انتخاب تحمیل شده توسط قدرت، از بین رفتن توان مقاومت است. تا زمانی که انسان یا ملتی در این توهم است که با تسلیم می تواند به آینده ای بهتر دست یابد، شکست و نرسیدن به این آینده بهتر را در عدم مقاومت خویش نمی بیند، بلکه آن را در تسلیم نشدن به اندازه کافی و در عدم توانایی خویش در انطباق پذیری با مقتضیات قدرت می بیند… اصلاح طلبان دچار همین سرنوشت شده اند. در زمان زمامداری آقای خاتمی، او هرگز از جنبشهای مدنی حمایت نکرد و پس از فاجعه ۱٨ تیر ۱٣۷٨، دانشجویان را به تسلیم دعوت کرد. و شماری از اصلاح طلبان شکست خویش را زیر سر «تندرویها» می دانند. غافل از این که ورود به چنین بازی، محکوم کردن خود به همیشه باختن است.با خواندن نوشته هایی در باب شرکت یا تحریم «انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری ایران» به یاد رمان انتخاب صوفی، نوشته ویلیام ستیرون افتادم که یکی از بزرگترین آثار ادبی امریکا در قرن بیستم شمرده می شود. صوفی، نام زنی لهستانی است که از اردوگاه های رژیم هیتلری جان سالم به در می برد. صوفی بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم به امریکا می رود، اما توان ادامه زندگی را نمی یابد و بالاخره دست به خودکشی می زند. صوفی دچار احساس گناهی عمیق بود. او روزی قبل از مرگ، برای دوستی رازش را این گونه فاش ساخت: روزی که دستگیر و وارد اردوگاه نازی ها شدم، دکتر مسئول اردوگاه هیتلری از من خواست بین دو فرزندم، یکی را "انتخاب" کنم تا دیگری اجازه ادامه حیات پیدا کند. صوفی به امید آنکه جان پسر ۵ ساله اش را نجات دهد دختر ۷ ساله اش را به کام مرگ می فرستد. او هر چند به امید حفظ پسرش، دخترش را قربانی می کند، ولی در طول مدت اسارتش، با وجودی که از هیچ کوششی و از هیچ خود-شکستنی دریغ نمی کند و حتی تا تن فروشی پیش می رود تا شاید بتواند خبری از پسرش بیابد، پسرش را هم از دست می دهد. او که هیچگاه کمترین اطلاعی از سرنوشت پسرش نیز پیدا نمی کند، می گوید: "از تمام کارهایی که در آنجا انجام داده ام، احساس گناه می کنم. حتی از اینکه هنوز زنده هستم. این احساس گناه، چیزی است که نمی توانم، و فکرمی کنم هرگز نخواهم توانست خود را از آن رها کنم. هیچوقت... و چون هیچوقت بدان توانا نخواهم شد، بدترین چیزی است که آلمانیها برایم گذاشته اند
"از این نوع «انتخاب ها»، تمام استبدادها، و اصولاً هر قدرتی، پیش روی افراد، جمعها و ملتهایی که قصد به تسلیم واداشتن آنها را دارند، می گذارند. این « انتخابها» با ظاهر فریبنده، شامل دو گزینه اند؛ یک گزینه این است که در صورت مقاومت و عدم تمکین، به بدترین سرنوشت، سرنوشتی تلخ و محتوم محکوم می شویم، و گزینه دیگر اینکه در صورت تسلیم، هرچند سرنوشتمان کماکان بد است، اما ظاهراً وضع بهتر از گزینه اولی است. اما تصمیم گیرنده آخر، همان قدرتی است که این انتخابها را تحمیل می کند، و اختیار آن را دارد که به وعده ای که داده است عمل کند یا نکند. از آنجا که ادامه حیات قدرت، بستگی به تسلیم هر چه بیشتر طرف مقابل دارد، قدرت حاکم دائماً نیاز دارد "انتخابهایی" ارائه دهد تا نیروی مقاومت را در مردم از بین ببرد. تاریخ نمونه های فراوان از این بازی ها را دارد. برای مثال، در جنگ جهانی دوم، دولت فرانسه پس از شکست از آلمان، تصمیم گرفت با دولت آلمان به رهبری هیتلر همکاری کند. پتن رئیس حکومت فرانسه، قهرمان جنگ جهانی اول که از محبوبیت بزرگی در جامعه فرانسه برخوردار بود، سر کشیدن جام زهر تسلیم شدن به آلمان را اینطور توجیه می کرد: "حال که فرانسه شکست قطعی خورده است، ادامه مقاومت جز افزودن بر خرابی ها و کشتارها نتیجه دیگری نخواهد داشت." حکومت پتن که آلمان را پیروز قطعی جنگ می دانست، مردم فرانسه را دعوت به همکاری و تسلیم به دشمن کرد تا گام به گام استقلال و آزادی خویش را دوباره بدست بیاورد. در سال ۱۹۴۰ پتن در پیامی به مردم فرانسه اینطور گفت: "انتخاب اول با فاتح است اما به شکست خورده هم بستگی دارد. اگر تمام راهها برای ما بسته شوند، یاد خواهیم گرفت صبر داشته باشیم و در انتظار بمانیم. ... آزادی برای یک کارگر بیکار یا کارفرمای ورشکسته، معنایی جز رنج کشیدن بدون هیچ یاوری در میان ملتی شکست خورده، نخواهد داشت . دراصل، تنها آزادیهای کاذب را از دست خواهیم داد تا بهتر بتوانیم از نفس آنها دفاع کنیم
پتن سعی داشت به جامعه فرانسوی القا کند، که همکاری او با ارتش آلمان، به او امکان می دهد تا از فشاری که بر جامعه فرانسه می آید، بکاهد و جان زندانیان فرانسه را نجات دهد. اما زمانی که ارتش آلمان دست به اعدامهای دست جمعی می زد، پتن نیروهای مقاومت را مسئول می دانست که با عملیات خود دشمن را وادار به انجام اینچنین جنایاتی کرده اند. در طول حکومت ۴ ساله اش، پتن نه تنها هیچوقت کشتارهای ارتش آلمان را در فرانسه محکوم نکرد، بلکه با آنها همکاری نیز کرد. او همیشه «عملیات تروریستی» نهضت مقاومت فرانسه را محکوم می کرد. اصولاً او حل مشکلات کشور را در شعار اصلاحات اقتصادی، اجتماعی... می دانست. در پاسخ به او، یکی از رهبران مقاومت جمله جالبی بیان کرده است: «آقای پتن، خانه را وقتی که در حال آتش گرفتن است، بازسازی نمی کنند». مثال دوم از این نوع «انتخابها» که این روزها درجامعه های غربی و حتی دربخش مهمی از دنیا رایج است، انتخابهایی است که سرمایه داری به کارکنان تحمیل می کند: یا از بخشی از حقوق خود صرفنظر کنید، یا ما ناچار هستیم کارخانه را به کشوری دیگر که در آنجا هزینه تولید کمتر است، انتقال دهیم. متاسفانه، اکثراً از ترس بدتر شدن وضع، تسلیم می شوند. اما تجربه نشان می دهد که به رغم تسلیم، نظام سرمایه داری - که هدف اصلی اش سود حداکثر است- بالاخره کار خود را دیر یا زود انجام می دهد
این نوع «انتخابات» که در بالا ذکر آن رفت همگی سه مشخصه اساسی دارند: اول اینکه، هیچوقت انتخاب بین حق و ناحق نیست. نقطه اختلاف میان این نوع انتخابات، در احترام به حقوق و یا عدم احترام به حقوق نیست، بلکه انتخابی است بین دو ناحق که یکی ظاهراً نتیجه بهتری از دیگری دارد. دوم این که تنها قدرت یا زور است که در فضای بسته می تواند این نوع انتخاب را تحمیل کند. اما در جامعه آزاد و حقوق مدار، انتخاب گزینه ها آزاد است و انتخاب کننده می تواند گزینه حق را انتخاب کند. سوم این که ادامه حیات صاحب قدرت، در گرو تسلیم شدن "انتخاب کننده" است. برای تسلیم کردن او، صاحب قدرت نیاز به فریبکاری های متعددی دارد تا قدرت خویش را هر چه آسانتر و حتی با همکاری قربانی تثبیت کند
----------
متدولوژی فریبکاری
برای توجیه تسلیم پذیری مردمان، قدرتمدارها دست کم پنج نوع فریب مختلف به کار می گیرند؛

اولین فریبی که قدرتمند بدان متوسل می شود، الغا این فکر است که انتخابی دیگر وجود ندارد. به قول ژان پیر لوگوف، در کتابش بنام دمکراسی ُپٍست توتالیتر،: "به نام واقعیت گرایی و واقع بینی، تحولات جامعه و واقعیتهای حال را طوری وانمود می کنند که اجتناب ناپذیر هستند و کسی توان تغییر آنها را ندارد. برای مثال، لیبرالیسم توسط نیروهای صاحب قدرت، منجمله قدرت سیاسی، به عنوان یک ایدئولوژی معرفی نمی شود بلکه با آن، به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر و تنها گزینه ممکن برخورد می شود. بر این مبنا، کار و عمل سیاسی دیگر به عنوان فعالیتی که بتواند تغییر اساسی در سرنوشت فرد یا جمع ایجاد کند معرفی نمی شود بلکه طوری عنوان می شود که در چهار چوب واقعیتها، تلاش می شود با الزامات و مقتضیات روز همراه شده و خود را تطبیق داد
متاسفانه، در جوامع مختلف، شمار بزرگی از روشنفکران و سیاسیون مبلغ واقعیت گرایی می شوند. گویا آنچه به عنوان واقعیتها معرفی می شود از ساخته های خود انسان نیست، بلکه ساخته قوایی نامریی است که انسان در مقابلش ناتوان است و گزینه ی دیگری جز تسلیم و یا تطبیق دادن خود ندارد
دومین فریبی که قدرت حاکم می دهد، اینست که در باره ماهیت خود، یعنی قدرتی که این انتخاب را تحمیل می کند، سانسور برقرار می کند. قاعده این می شود که هر چه کمتر در باره واقعیت خود قدرت بحث و برخورد شود و برخوردها به گزینه هایی که قدرت تحمیل می کند، محدود گردند. برای مثال، حکومت پتن در فرانسه در باره اصل حق یا ناحق بودن استقرار ارتش آلمان در فرانسه صحبتی نمی کرد اما بیان سیاسی خود را به انواع اصلاحات که باید انجام داد، تقلیل میداد. در جوامع غربی، بعد از سالها سانسور در باره ماهیت لیبرالیسم، به تازگی، بعد از بحران فعلی که همراه ورشکستگی بی سابقه در تاریخ بشریت است، بحث بر سر مسئولیت لیبرالیسم در به وجود آوردن این فاجعه ، در "دیکتاتوری رسانه ها" و در بین سیاسیون جا پیدا کرده است. در وطنمان ایران، صحبت درباره ولایت فقیه و نقشش در پدید آوردن فاجعه ای که ٣۰ سال است با آن روبرو هستیم، خط قرمزی است که تمام نامزدها بایستی خود را بدان ملتزم کنند. حتی آقای خاتمی جرات نکرد به مردم بگوید که به خاطر مخالفت "آقا"، از کاندیداتوری دوره دهم انصراف داده است. قدرت تمام سعی اش را می کند تا در مقام ولایت، به عنوان واقعیتی که می توان از آن عبور کرد، نگریسته نشود، بلکه به عنوان واقعیتی اجتناب ناپذیر که همگی خود را باید با آن تطبیق بدهند، پذیرفته شود
یکی دیگر از مهمترین فریبها باوراندن این دروغ است که تسلیم شدن به قدرت به وضعیت بهتری می انجامد. در حالی که قدرت که بدون روابط قوا امکان پذیر نیست، برای ادامه حیات، نیاز فزاینده به تخریب دارد، و مجبور است تخریب فزاینده اش را با وعده های مجازی و دروغین بپوشاند تا تسلیم شدن مردم را راحتتر بدست آورد. در واقع ، اگر از اول برای همگی روشن بود که تسلیم شدن، عاقبت بهتری را به وجود نمی آورد، روحیه مقاومت خیلی قوی تر می شد. اگر برای صوفی از اول مسلم می شد که در صورت تسلیم، بازهم دو فرزندش توسط نازی ها کشته می شوند، شاید تدابیر دیگری می سنجید تا بتواند از جان آنها دفاع کند و حداقل خودش مجبور نمی شد خودکشی کند. یا اگر جامعه ایرانی در اول دوره اصلاحات می دانست که آقای خاتمی قرار است تنها یک تدارکاتچی بشود، به خود زحمت ٨ سال تجربه را نمی داد و گرفتار این فریب نمی شد
دروغ دیگری که تبلیغ می شود اینست که نه تنها امکان رسیدن به آینده بهتری وجود دارد، بلکه هزینه رسیدن به آن کمتر خواهد
بود. به قول عده ای با هزینه کمتر به همان هدف می رسیم. اما واقعیت آنست که همچون داستان صوفی، در پایان، هزینه بسیار سنگین تر می گردد، زیرا نه تنها نازیها جان فرزندان صوفی را گرفتند بلکه باری کشنده و خردکننده بر شانه های خود صوفی گذاشتند. در واقع صعود قدرت با تشدید خرابیها همراه است و تنها مقاومت در برابر آنست که می تواند خرابیهای آن را متوقف کند. هانا آرنت (Hannah Arendt) در کتاب آیشمن در بیت المقدس سخت از نخبه های یهودی در دوران جنگ جهانی دوم انتقاد می کند و از سانسور در باره این قسمت از تاریخ شکایت می کند. آنها هیچیک مردم یهود را دعوت به مقاومت نکردند بلکه آنها با تمسک به این طرزفکر که با همکاری، از میزان کشتار تا حدودی جلوگیری خواهیم کرد، با رژیم نازی همکاری کردند. در ازای نجات اقلیتی که امکان پیدا می کردند به فلسطین مراجعت بکنند، خود مقامات یهودی لیستی از همکیشانشان را به مقامات نازی دادند. آرنت می نویسد: «ناآگاه از الزامات وحشتناک این قرارداد، به نظر می رسد آنها فکر می کردند اگر قرار است یهودیانِ قربانی را انتخاب کرد چه بهتر که این کارتوسط خود یهودیها انجام بگیرد. اما این روش یک اشتباه اساسی بود، زیرا از این به بعد، یهودیان در میان دو سنگ آسیاب، دو تا دشمن، قرار گرفتند: میان مقامات نازی و مقامات یهودی.... می دانیم این مسئولان یهودی که وسیله جنایتکاران شده بودند از چه احساساتی برخوردار بودند؛ آنها خود را با ناخدای کشتی ای مقایسه می کردند که درحال غرق شدن است و برای نجات آن مجبور هستند میزان زیادی از بار گران قیمت را به دریا بریزند، و به ناجی ها می ماندند که برای نجات ۱۰۰۰ نفر می باید ۱۰۰۰۰ نفر دیگر را قربانی کرد...»" آرنت اضافه می کند که از این مقامات کسی نخواسته بود راز لیست قربانبان را نگاه دارد، این راز را خود مقامات یهودی نگاه می داشتند تا به تصور خویش مانع وحشت و هرج و مرج شوند. بدین ترتیب اکثر جامعه یهودی از تهدیدی که حیات او را نشانه رفته بود غفلت ورزید، و رژیم نازی توانست کشتار عظیمی را انجام دهد، بدون آنکه مقاومتی صورت بگیرد. آرنت به این نکته اشاره می کند که «هر جا یهودیان بودند، مسئولان یهودی هم بودند و این مسئولان به جز چند استثنا، بقیه به دلایل مختلف با نازیها همکاری کردند. تمام حقیقت اینست، که اگر ملت یهود سازمان یافته نبود و بدون رئیس بود، هرج و مرج برقرار می شد اما تعداد قربانیها به چهار و نیم تا ۶ میلیون نمی رسید. اگر به رهنمودهای شوراهای یهودی گوش نمی دادند، پنجاه درصد یهودیان موفق می شدند فرار کنند. در مورد هلند، برای مثال، آرنت تاکید می کند که در این کشور «مقامات نازی از همکاری پلیس یهودی برخوردار شدند، ول بلایی که بر سر یهودیان آنجا آمد، از تمام کشورهای غربی، شاید به غیر از لهستان، عظیم تر بود. سه چهارم یهودیان کشته شدند... این میزان کشتار گواهی می دهد بر میزان عدم توانایی برخورد با واقعیت یهودیان
.در مورد وطنمان ایران هم وضع همین است، هر اندازه از عمر رژیم ولایت مطلقه فقیه می گذرد، میزان جنایات انسانی و خسارات مادی و معنوی که به بار می آورد، افزایش پیدا می کند. کدام هزینه کم شده است؟ مگر همه متفق القول نیستند که کشور در لبه پرتگاه است؟ در صورت عدم مقاومت، میزان هزینه ها می تواند به حدی برسد که جریان غیرقابل برگشت شود و کل جامعه اضمحلال پیدا کند. تاریخ گواه آنست که مقاومت همگانی چطور می تواند قدرت را فلج کند و شکست دهد و میزان «هزینه ها» را کمتر کند. آرنت برای اینکه میان عواقب گزینه تسلیم- همکاری و مقاومت مقایسه ای انجام داده باشد، کشور دانمارک را مثال می زند. او می نویسد: «رفتار مردم و دولت دانمارک در برابر یهودیان تک بود. جا دارد تاریخ آن، در برنامه دروس علوم سیاسی دانشجویانی بیاید که می خواهند تاثیر برخورد بر اصل عدم خشونت و مقاومت منفی را در زمانی که دشمن از وسائل خشونت آمیز و به مراتب قوی تر برخوردار است، را مطالعه کنند. وقتی که آلمانیها مسئله ستاره زرد (ستاره ای برای شناسایی یهودیان) را مطرح کردند، دانمارکیها به سادگی پاسخ دادند پادشاه اول کسی خواهد بود که آنرا خواهد گذاشت. کارمندان عالی رتبه به اطلاع رساندند که اگر عملی علیه یهودیان صورت بگیرد، استعفا خواهند داد. ارتش آلمان چون نتوانست روی امکانات دولت و مردم دانمارک حساب کند، مجبور شد نیروی پلیس از آلمان وارد کند... دولت دانمارک زمانی که خبردار شد که نیروهای آلمانی در صدد دستگیری یهودیان هستند، فوری آنها را مطلع کرد و به آنها کمک کرد مخفی شوند و به سوئد فرار کنند." از اینرو در دانمارک به یمن مقاومت دانمارکیها، یهودیان کمترین قربانیان را دادند
و بالاخره، شرکت کنندگان در این نوع انتخابات برای توجیه خود تبلیغ می کنند که می شود با استفاده از وسایل نامطلوب به اهداف خوب رسید؛ بنام آزادی می توان با استبداد همکاری کرد و بنام استقلال می توان تسلیم اشغالگر شد. اما ظاهرا مدافعان شرکت در انتخابات از این قاعده مسلم غافلند که هر هدفی وسیله متناسب خویش را می طلبد. هر راهی به جایی ختم می شود و این طور نیست که بتوان از هر راهی به مقصد واحدی رسید. برای عالم شدن، کسی وسیله دیگری غیر از آموختن علم نمی شناسد. برای برقراری آزادی نیز، نمی شود از وسائل غیردمکراتیک استفاده نمود. شاید تا پیش از تجاوز نظامی امریکا به عراق، بخشی از جامعه ما و یا کل مخالفان صدام اعتقاد داشتند که با دخالت ارتش خارجی می توان به آزادی رسید، اما تجربه عراق خطا بودن این تفکر را به خوبی روشن کرده است. واقعا باید پرسید چگونه است کسانی که خود را آزادی خواه می دانند بر این باورند که ضمن التزام به ساختار "قانونی "ولایت مطلقه فقیه، تاسی از "خط امام" راحل و قدم گذاشتن زیر پرچم کسانی که پایه گذار استبداد بوده اند به هدف آزادی و استقلال می توان دست یافت؟ چنانکه تجربه نشان می دهد، دوره آقای خاتمی نه تنها قدرت ولایت مطلقه فقیه کم نشد که پر قدرت تر هم شد و حکم حکومتی "رهبر" فصل الخطاب هر تصمیمی گشت. باندهای مافیایی نظامی - مالی هم به قدری قوی شدند که توانستند آقای احمدی نژاد را بر همگان تحمیل کنند و آقای خاتمی و وزیر کشورش حتی جرات نکردند به تقلبات گسترده در انتخابات اعتراض کنند. و محصول دولت خاتمی این دولت فعلی شد که نیروهای نظامی- پاسدار، بسیجی- اکثریت مجلس و پستهای اداری و اقتصاد کشور را در نمایشی که به رهبری اصلاح طلبان و از طریق صندوقهای رای صورت می گرفت، قبضه کنند
روشن است قبول شرکت در بازی قدرت، متضمن قبول این دروغ است که رسیدن به آینده بهتر در گرو تصمیم و اختیار قدرت است
نه در گرو امکانات، فعالیت و کوشش خویش. این پذیرفتن، خود عاملی از عوامل غیرقابل تحقق شدن آینده بهتر است. صوفی در ماجرا وارد شد به امید آنکه قدرت حاکمه به قولش عمل می کند. اما هیچ وسیله ای نداشت تا او را وادار به رعایت قول کند. به یاد می آورم که در اوایل دوره اصلاحات بود که آقای یوسفی اشکوری بعد از کنفرانس برلین به پاریس آمده بود. درجلسه ای تبعیدیان و مهاجران را به بازگشت به ایران دعوت کرد. اما او، نه اختیار نیروی قهریه رژیم را داشت و نه اختیار قوه قضائیه را. خود او، در بند همین خوش خیالی، به ایران بازگشت و چند سالی گرفتار زندان شد. حال هم ملاحظه می کنیم که کاندیدهای اصلاح طلب مردم را به شرکت وسیع در انتخابات دعوت می کنند ولی تا به حال هیچیک نگفته اند چه امکاناتی دارند تا از رای مردم صیانت کنند. آقای کروبی از چه امکانات جدیدی، بغیر از اینکه قول داده است شب شمارش آرا خواب نرود، برخوردار است که ۴ سال پیش برخوردار نبود؟ و اگر تقلب بشود که می شود، چطور می خواهد رژیم مافیاهای مالی – نظامی را وادار کند تقلب نکند؟ و اگر کرد چگونه و با چه سازوکاری می شود رژیم را به رسیدگی بی طرفانه و یافتن تقلبها و تصحیح نتایج انتخابات وادار ساخت؟
----------
پیامدهای تسلیم به شرکت در انتخابهایی که قدرت تحمیل می کند

اولین پیامد و شاید بدترین آن، ایجاد و تقویت روحیه شکست و ناتوانی است که آدمی را به موجودی کزکرده، قضا قدری و تسلیم بدل می کند و انسان را به مرور به کاستن از خواسته های به حقش معتاد می کند. چنین انسانی به تدریج راضی به «حداقلی» می شود که آنهم هر روز سیر نزولی دارد. صوفی که اول به امید نجات یکی از فرزندانش، وارد پروسه "انتخاب" قدرت تعین کرده می شود، به مرور زمان متوجه می شود که تصمیم گیرنده، یعنی قدرت مطلقه، به خاطر ماهیتش به هیچ عهدی پایبند نیست، و این تسلیم پذیری به آن حد می رسد که زمانی تنها خواسته صوفی این می شود که "حداقل" از سرنوشت فرزند باقی مانده اش باخبر شود که آن را هم از او دریغ می کنند. پتن در فرانسه با اینکه بدان مفتخر بود که مانع از پیشرفت آلمانیها به جنوب فرانسه که به آن منطقه آزاد می گفتند، شده است، در مقابل تصرف این منطقه، سکوت کرد. ما همان روند را در اصلاح طلبان درون حاکمیت می بینیم. به قدری خواسته ها و امیدهایشان تنزل کرده است که خود را ناچار می بینند بین آقای میرحسین موسوی و آقای کروبی یکی را انتخاب کنند و قبل از آن، از آقای رفسنجانی که روزی شکستش را در انتخابات مجلس جشن می گرفتند، دفاع کنند. در این میان داستان آنانی نیز که در حاشیه حاکمیت هستند عبرت آموز است ،چرا که اینبار چند ماه قبل از انتخابات اعلام کردند که با نامزد خود وارد انتخابات خواهند شد، بعد با نامزد شدن آقای خاتمی کاندیدای خود را فراموش کردند و از آقای خاتمی دفاع کردند و با کناره گیری او حال مدافع آقایان موسوی و یا کروبی شده اند
دومین پیامد شرکت در انتخاب تحمیل شده توسط قدرت، از بین رفتن توان مقاومت است. تا زمانی که انسان یا ملتی در این توهم است که با تسلیم می تواند به آینده ای بهتر دست یابد، شکست و نرسیدن به این آینده بهتر را در عدم مقاومت خویش نمی بیند، بلکه آن را در تسلیم نشدن به اندازه کافی و در عدم توانایی خویش در انطباق پذیری با مقتضیات قدرت می بیند. تا زمانی که صوفی در اردوگاه بود، تمام سعی خویش را کرد تا خود را با توقعات قدرت منطبق کند تا شاید قدرت به او ارفاق کند و فرزندش از مرگ نجات پیدا کند، اما سرانجام متوجه شد که تمام اینها خیالاتی بیش نبوده است. صوفی، دوستی داشت که عضو جبهه مقاومت در اردوگاه بود و دائما او را به مقاومت تشویق می کرد. اما صوفی همیشه پاسخ می داد تو بچه نداری، من بچه دارم، من نمی توانم! اما، صوفی، پس از دست دادن همه چیز، دائمآ خود را سرزنش می کرد که چرا در صدد مقاومت بر نیامده و حتی یک عمل که بتوان مقاومتش خواند، انجام نداده است. او نمی دانست وقتی انسان تصمیم گرفت خود را با قدرت تطبیق دهد، بایستی دائما طبق توقعات آن عمل کند و در فضائی که قدرت می سازد خود را زندانی کند. همین وضعیت برای آلمانی های دارای وجدان نیز رخ داده است. بسیاری از آلمانها که شهرهای سوخته و خانواده های متلاشی شده خود و دوستانشان را تجربه کرده بودند، سالهای سال با این عذاب وجدانی خردکننده به سر کردند که چرا در آن ایامی که هنوز هیتلر بر همه سرنوشت آنها غالب نشده بود، مقاومت از خود نشان ندادند تا کشورشان این قدر ویران نشود؟ اصلاح طلبان نیز دچار همین سرنوشت شده اند. در زمان زمامداری آقای خاتمی، او هرگز از جنبشهای مدنی حمایت نکرد و پس از فاجعه ۱٨ تیر ۱٣۷٨، دانشجویان را به تسلیم دعوت کرد. و شماری از اصلاح طلبان شکست خویش را زیر سر « تندرویها» می دانند. غافل از این که ورود به چنین بازی، محکوم کردن خود به همیشه باختن است. آنها باختند و باختند تا دولت به احمدی نژاد برسد
سومین پیامد کسانی که تسلیم این نوع انتخابات می شوند این است که این افراد برای توجیه تصمیمشان، ناگزیر می شوند کسانی را که به این انتخاب تن نمی دهند، بی ارزش و حتی خطرناک بخوانند. نه تنها عدم شرکت در نمایش انتخابات، مساوی می گردد با رویاپروری، غیرواقع بینی، ایده آلیستی، افراطی گری، فعل پذیری، انقلابی گری، بی تفاوتی و یا کار یک عده خارجه نشین بی درد، بلکه حتی شکست شرکت در انتخاب تحمیل شده را به گردن کسانی می گذارند که حاضر نشده اند در این بازی قدرت وارد بشوند. بدین ترتیب، حکومت آقای احمدی نژاد حاصل شکست ٨ سال حکومت «اصلاحات» نیست، حاصل صحه گذاشتن آقای خاتمی و حکومتش در باره تقلبات عظیم در انتخابات نیست، بلکه حاصل فراخوان دعوت کنندگان به تحریم است یا حاصل بی تفاوتی مردم، بی سوادی مردم، خرافه گرایی مردم...است!!!
پیامد دیگر شرکت در این نوع انتخابات تضعیف اخلاق در جامعه است. یعنی سست کردن اعتقاد به اصول و پیگیری شجاعانه اصول اخلاقی زیستن. همه می دانند که قدرت اخلاق نمی شناسد. تنها منافع می شناسد. کسانی که وارد چنین بازی ای می شوند و به پروسه انتخاب در دایره قدرت تن می دهند، این عملشان به تضعیف اصول اخلاق و انسانیت در سطح کل جامعه منتهی می شود. صوفی برای «نجات حداقل یکی از فرزندان»، در جنایت نازیها شریک می شود و یکی از فرزندانش را به قتلگاه می فرستد. این فاجعه انسانی، اخلاقی، نه تنها فرزند دیگر را نجات نمی دهد بلکه توان ادامه حیات را از خود صوفی نیز می گیرد. در وطنمان، همه از سقوط اخلاق صحبت می کنند. اما کسانی که در بازی قدرت شرکت می کنند، مسئولیت بزرگی در انحطاط اخلاق دارند. آقای خاتمی ابایی ندارد به کشورهای خارج برود و درس "برخورد تمدنها" را بدهد، در صورتی که در وطنش، کسی از زبان او مخالفت با جنایت رژیم و محکوم کردن آنها را هرگز نشنیده است و بنا بر قول او، جنایتکار رژیم، آقای لاجوردی ، "سرباز سخت کوش انقلاب و خدمتگزار مردم" می شود. آقای مهندس موسوی که نخست وزیر یکی از سیاه ترین دوره های تاریخ ایران است، که نسلی را یا به جوخه های اعدام سپردند و یا درمیدان های مین به قتلگاه فرستادند، حال صحبت از حقوق شهروندی می کند. نه تنها، هیچ مسئولیتی، در این نسل کشی قبول نمی کند که توجیه هم می کند. از ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر دفاع می کند و درباره کشتارهای سالهای ۶۰ می گوید که در آن موقع دولت مظلوم بوده است و بناچار در مقابل «منافقین» از خود دفاع می کرد. این سقوط اخلاقی انسانها را بجایی می کشاند که آقای موسوی، کروبی و رفسنجانی که در شمار بانیان استبداد مطلقه هستند، و روزی آنها بدترینها بودند، حال پرچمدارکرامت انسان....و بهترینها شده اند!! اما اگر این روند ادامه پیدا کند، باید در انتظار آن باشیم که بدتر از آقای احمدی نژاد پیدا شود تا روزی هم او بهترین گزینه گردد... استبداد تاب تحمل انسانهای آزادیخواه و حق طلب را ندارد ،زیرا آنها بر اصول و مبانی ارزشهای اخلاقی و فضیلتهای انسانی برای بازیافت و تحصیل حقوق انسانی و ملی بطور استوار و پیگیر ایستاده اند و سعی دارد آنها را بشکند و هم رنگ خود بکند. در استبداد، ارزش و غیر ارزش هر روز جا به جا می شوند و محتوای ارزشها و معانی کلمه ها از بین می روند. اما جامعه ای که به بازیهای استبداد تن داد و در آن شرکت کرد، به طور مسلم، دچار سقوط اخلاقی می گردد. زیرا در آن جامعه، میزان قضاوت، حق نیست و میزان، حقی که با مکان و زمان تغییر نمی کند، نیست. میزان قضاوت، را «بدترین» یعنی قدرت تعیین می کند. آقای احمدی نژاد که رئیس جمهور ولی فقیه است، میزان خوب و بد شده است. و اینچنین است که حتی رژیم شاه هم جز بهترین ها می گردد و بخشی از مردم برای روح رضا شاه دعای رحمت می فرستند و گاه از قول نسل جوان شنیده می شود که از پدر و مادرشان انتقاد می کنند که چرا انقلاب کرده اید و اکنون ماییم که بهای آن را می پردازیم. گویی که ایران در رژیم شاه بهشت برین بوده است... بدیهی است اگر در جامعه ای، افرادی که مسبب استبداد شده اند، در کشتارها یا نقش داشته اند یا سکوت کرده اند، بهترین ها تلقی شوند، پس آنها که در مقابل استبداد ایستاده و مبارزه کرده اند، جنایتها، اعدامها و شکنجه ها را افشا کرده اند و بخاطر مقاومتشان یا اعدام شده اند و یا در تبعید گاههای خارجی یا داخلی بسر می برند، چه جایگاهی دارند؟ آیا آنها افرادی آرمانگرا، رویاپرور، ساده لوح و یا افراطی بوده اند و هستند...؟ وچنین است که در زبان بعضی از اصلاح طلبان، آقای ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور منتخب مردم ایران، بهتر بود با آقای خمینی سازش می کرد، کوتاه می آمد، تا بالاخره اوضاع درست می شد. اما آنها هیچوقت نمی گویند مشخصاً در مورد چه اموری باید کوتاه می آمد، در باره اعدام ها، شکنجه ها، بستن مطبوعات، معامله مخفی با امریکا، ادامه جنگ، فسادها و...؟ اما او، به قیمت چشم پوشیدن از مقام ریاست جمهوری و جان و مال، برای دفاع از حقوق مردم ایران، مبارزه را ادامه داد. آیا فرقی بین آقای موسوی و آقای منتظری نیست؟ در مورد کشتار سال ۶۷، یکی سکوت کرد و حال می گوید ربطی به من نداشت، من مسئولیتی در قوه قضائیه نداشتم و دیگری با اعتراض و افشا کردن این کشتار از قائم مقامی رهبری گذشت و متحمل تبعید داخلی گشت. این چنین است که می بینیم در ایران، آرمانگرائئ ضد ارزش می شود و در مقابل «واقعیتگرایی» که معنائی مشخص ندارد، ارزش می شود. به خاطر همین است که مبارزان راه آزادی و استقلال چه توسط رژیم و چه توسط کسانی که در بازی انتخابات رژیم شرکت می کنند شدیدا سانسور می شوند زیرا این افراد آینه رسوایی آنها هستند. حال اگر دو کاندیدای اصلاح طلب صحبت از کرامت انسان، لغو اعدام کودکان و .... می کنند نتیجه سالها مبارزه تلاشگران راه استقلال و آزادی و مدافعان حقوق بشر است و ناشی از فشار جامعه و مطالباتش می باشد
در پایان، مایلم به خوانندگان عزیز این مطلب را یادآور شوم که قصدم از این نوشته قضاوت در مورد اشخاص نیست. می دانم بسیارند کسانی که اگرچه ترجیح می دهند در انتخابات تحمیلی شرکت کنند، ولی در صداقت و وطن دوستی آنها هم شکی نیست. قصدم در اینجا فقط برشمردن پاره ای از پیامدهای سنگین راه و روش کسانی است که هرچند دل در گرو ایرانی آباد و آزاد و سرفراز دارند، ولی گویی در چنبره اندیشه های فایده گرایانه به نتایج درازمدت این کار خویش توجه لازم را مبذول نمی دارند. برای نظام ولایت مطلقه فقیه، آنچه که اساسی است اینست که با شرکت مردم در انتخابات، رژیم در خارج از کشور مشروعیت داشته باشد. بدین خاطر است، که به سایتها و روزنامه ها، بخشنامه صادر شده است که صحبت از تحریم انتخابات ممنوع است. و کسانی که از تحریم انتخابات دفاع کرده اند، دستگیر و زندانی شده اند. تحریم انتخابات نه دعوت به انفعال است نه بی تفاوتی، نه عملی مقطعی. تحریم، سر آغاز فصلی جدید است. گواهی دادن بر تغییر یک روحیه است، یک طرز فکر است. فکری که متوجه فریبکاری ولی فقیه و قدرت استبدادی است و متوجه شده است که برای رسیدن به استقلال و آزادی و کرامت انسان، جز با نه گفتن صریح و شفاف به نظام ولایت مطلقه فقیه، راه دیگری نیست. تحول روحیه تسلیم به روحیه مقاومت راه رهایی است. روحیه ای که به توانایی خود اتکا می کند و تغییر و تحول را نتیجه عمل خود می داند. آنچه رژیم را می ترساند اینست که خود نظام ولایت مطلقه فقیه، و نه مهره ای از آن، مانند آقای احمدی نژاد، به عنوان عامل فاجعه شناخته شود و با آن مبارزه گردد. با تغییر روحیه، جامعه، اخلاق، پایداری، دفاع از منزلت و کرامت انسان، آزادی، استقلال را در عمل انسانها و نه در قیاسهای صوری، می بیند و موضوع قضاوت می کند. در آن زمان، بهترینهای واقعی جامعه ما، انسانهایی که عمری الگوهای اخلاق، پایداری، جوانمردی و از مبارزان خستگی ناپذیر راه استقلال و آزادی بوده اند و هستند، در وطنشان، فرصت خدمت به را مردم باز خواهند

هر دو طرف مناظره راست می گویند ـ امير فرشاد ابراهيمي


دیشب مناظره محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد ، و این مناظره که می بایست صرف بیان نظراتشان برای اینکه ملت ببینند کدام طرف لیاقت دارد و شایستگی احراز پست ریاست جمهوری دارد تبدیل شده بود به کل کل و پوز زنی ! احمدی نژاد مثل یک مقام امنیتی و بازجو تهدید میکرد و پرونده رو میکرد موسوی جا خالی میداد و در فرصت بعدی دست اون رو رو میکرد ! احمدی نژاد پرده از هاشمی و معین و خاتمی و موسوی برمی داشت و موسوی ماله می کشید و چهار سال دولت جهل و خرافات و دروغ احمدی نژاد را عنوان می کرد و هر دو هم راست می گفتند
چه کسی است که نداند هاشمی و اعوان و انصارش در این سالها از کنار همین جمهوری اسلامی زراندوزی نکرده اند ؟ چه کسی است که اشرافیت اسلامی ! هاشمی و کرباسچی و ... را منکر شود ؟ چه کسی منکر این هست که برگزیدگان و شهروندان خاص جمهوری اسلامی رانت خواری نکرده اند ؟ حالا یکی مثل صادق محصولی رانت خوار اقتصادی است و یکی مثل زهرا رهنورد رانت خوار تحصیلی
آیا در جمهوری اسلامی همه می توانند یک شبه و البته حتما و انشاالله از راههای مشروع و قانونی به ثروتی آنچنان که شهرام جزایری و محسن رفیقدوست و هاشمی و خاندانش و صادق محصولی دست یافته اند برسند ؟ آیا همه می توانند در دانشگاههای کشور بدون مصاحبه و گزینش همزمان در چندین رشته تحصیلی همچون مهرداد بذر پاش و زهرا رهنورد و علیرضا ذاکانی و ... تحصیل کنند ؟ چه کسی میتواند هم عهده د ار سخت ترین مشاغل مثل فرماندهی سپاه پاسداران باشد آنهم در کوران جنگ که طبق فرمایش خودشان شبانه روز در جبهه و جنگ باشد و همزمان تحصیل هم نماید و با پایان جنگ و فرماندهی اش به یکباره از دانشگاه تهران ، دانشکده اقتصاد دکترای اقتصاد نظری بگیرد مثل آقای محسن رضایی ؟
مناظره دیشب به نظرم هیچ بازنده و برنده ای نداشت و فقط به ملت فهماند که ما در جمهوری دروغ و ریا زندگی می کنیم ، به مردم ثابت کرد که بله این حر که همه در جمهوری اسلامی سراپا یه کرباسند حقیقت محض است چپ و راست و اصلاح طلب و محافظه کار هم ندارد ! به مردم ثابت کرد که وای به روزی که بگندد نمک همین روزهاست وقتی که مسئول دفتر بازرسی و نظارت عالی ترین مقام مملکت دفتر رهبری آقای ناطق نوری خودش هم کارش خراب است ! منتها اگر این حرفها را کسی مثل من و شما بزند نوار ساز هست و دروغگو و باید برود زندان اوین تا درس عبرت بشود برای دیگرانی که اطلاعات اضافی دارند ولی در جنگ قدرت وقتی که دو طرف ماجرا دارند چنگ بر صورت همدیگر می زنند و پرده دری می کنند ما این چیزها را به وضوح می بینیم ، احمدی نژاد خاتمی را متهم می کند که مواد مخدر و اعتیاد را در کشور رواج داده و موسوی احمدی نژاد را متهم می کند که خرافه پرستی و جهل را در جامه پرورش می دهد ، موسوی جنگ طلبی و دخالتهای نظامی ایران در لبنان و عراق و ... را عیان می کند و احمدی نژاد ماجرای پنهان شده تا به امروز مراسم برائت از مشرکین در عربستان را که سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و سعید امامی و ... در صدد بمب گذاری و اغتشاش در مکه برآمده بودند را فاش کرد و آنرا برای اولین بار تائید نمود ! موسوی از گم شدن پول و زیاده خواهی احمدی نژاد گفت و احمدی نژاد از خاتمی و معین که در حالی که از کیسه دانشجویان هزینه می کردند حذف و اخراج و ستاره دار شدن دانشجوین را باب کردند و همه هم راست می گفتند
من بارها و بارها از دیشب تا بحال مناظره را دیدم و واقعا حرف دروغی در اظهارات هیچ کدام ندیدم هر دو طرف راست می گفتند و برای هم برگ آس می کشیدند ، تنها بازنده دیشب ملتی هستند که این روزها صادقانه و برای فردایی بهتر یکی شال سبز برگردن انداخته و دیگری عکس رجایی زمان را بلند کرده و آن یکی به توهم تغییرات دنبال کروبی افتاده است ، اینجاست که دیگر خوب نگاه کنیم می بینیم نه در این انتخابات دیگر حتا بد و بدتری هم وجود ندارد همه بدتر هستند منتها یکی تا کنون خوب افشا نشده و توانسته هنوز نقاب بر چهره داشته باشه و دیگری نه از بد شانسی نقابش زودتر برملاشده

تصاويري از مزدور بسيجي سعيد عسكر و از اعضاي ستاد موسوي در حال حمله به يك زن مسن ايراني در تجمع 18 تيرماه 81


ضارب حجاريان در ستاد موسوي

undefined

سعید عسگر، ضارب سعید حجاریان که اسفندماه سال ۷۹ وی را از ناحیه صورت مورد هدف گلوله قرار داد، به همراه پدرش در ستاد میرحسین موسوی در سه راه تقی آباد شهرری فعالیت می کند.
به گزارش تریبون، عامل ترور سعید عسگر به همراه پدرش در این ستاد فعالیت می کند و گفته می شود محمد عسگر، پدر سعید، یکی از اعضای کمیته هماهنگی استقبال از میرحسین در شهرری می باشد.
سعید حجاریان که از او به عنوان جانباز اصلاحات یاد می شود اسفندماه ۷۹ در نزدیکی شورای شهر تهران هدف گلوله جوانی بسیجی به نام سعید عسگر قرار گرفت، اما با انتقال سریع به بیمارستان جان سالم به در برد. او هرگز سلامت کامل خود را به دست نیاورد. وی پس از بهبودی نسبی ضارب خود را بخشید.
سعید عسگر هم اکنون از اعضای فعال ستاد میرحسین موسوی در سه راه تقی آباد شهرری است.
پیش از این محمدرضا جلایی پور از اعضای ستاد میرحسین موسوی اعلام کرده بود که بازجوی خود را در حال فعالیت در ستاد میرحسین دیده است

تصاويري از مزدور بسيجي سعيد عسكر ـ حمله به يك زن مسن ايراني در تجمع 18 تيرماه 81

زنداني سياسي مسعود حسين پناهي مظلومانه به قتل رسيد

مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران : مسعود حسین پناهی از فعالان سیاسی منطقه دهگلان شب گذشته توسط افراد ناشناسی به قتل رسید.
نیمه شب گذشته مسعود حسین پناهی از فعالان سیاسی منطقه لیلاخ از توابع دهگلان که اخیراً با محکومیت 5 سال حبس تعلیقی و همینطور وثیقه آزاد شده بود توسط افراد ناشناسی به قتل رسید. پیکر وی توسط مردم محل یافت شد.
لازم به ذکر است وی از بستگان زندانی سیاسی انور حسین پناهی بوده و همچنین مهر ماه سال قبل در همین منطقه، اشرف حسین پناهی از فعالان سیاسی و برادر این زندانی طی یک سانحه مشکوک جان خود را از دست داد


بهروز جاوید طهرانی همچنان در اعتصاب غذا و در سلولهای انفرادی بند 1 بسر می برد


فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران : بنابه گزارشات رسیده از بند 1 زندان گوهردشت کرج ،بهروز جاوید طهرانی آخرین زندانی بازمانده از قیام دانشجویان 18 تیر 1387 همچنان در سلولها ی انفرادی بند 1 و در اعتصاب غذا بسر می برد.
زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی همچنان در اعتصاب غذا و در سلولهای انفرادی بند 1 زندان گوهردشت کرج بسر می برد. او در روزهای اخیر توسط پاسداربندها مورد یورش قرار گرفت و با باطومهای خود او را آماج ضربات وحشیانه قرار داده اند. علیرغم اعتصاب غذای طولانی و شکنجه پی در پی وضعیت جسمی بسیار بدی دارد و تا حدی زیادی کاهش وزن یافته است. بینائی او کاهش یافته است و خطر جدی جان او را تهدید می کند
زندانی سیاسی بهروز جاوید طهرانی پس از اعتراضات گسترده حقوق بشری و انعکاس خبری رسانه ها برای مدت کوتاهی او را از سلولهای انفرادی معروف به سگ دونی خارج کردند و به محلی در همین سالن که در کنار سلولهای انفرادی و شرایطی مشابه دارد و به نام حسنیه معروف است برده شد . افرادی که در حسینیه زندانی هستند دچار ناراحتی روحی و معتاد می باشند. یکی از پاسداربندها مجددا با آقای جاوید طهرانی درگیر می شود و او را ابتدا به اطاقی که زندانیان در آن شکنجه می شوند برده شد و در حالی که با دست بند و پابند و چشم بند به او زده بودند و همچنین لباسهای او را بر روی صورتش کشیده بودند برای مدت طولانی آماج انواع ضربات باتوم قرار دادند و مجددا به سلول انفرادی منتقل شد

نیروهای ملی در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی شرکت نمیکنند



* ادیب برومند:تا زمانی که انتخابات سامانهای دموکراتیک نیافته و مردم نتوانند از طریق آن نمایندگان حقیقی خود را انتخاب کنند، جبهه ملی نمیتواند آن را آزادانه بداند و در آن شرکت کند
*امیرانتظام;من در انتخابات شرکت نخواهم کرد

نه نه من رائ نمی دهم به انچه كه مرا صد پاره كرده است هم ميهن مرا اواره كرده است ـ ويديو


video

كليپ اهنگ اجرا شده توسط ابي در رابطه با تحريم خيمه شبازي انتصابات ـ بگو بين بد و بدتر چه حق انتخابي است؟

video

متن زیر قسمتی از کتاب «مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» نوشته "فیلسوف آزادی""هانا آرنت" فیلسوف نامدار آلمانی است
از لحاظ سیاسی ضعف این استدلال همواره این بوده، کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب می‌کنند به سرعت تمام فراموش می‌کنند که بد را انتخاب کرده‌اند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که هرقدر هم تخیل قوی می‌داشتیم نمی‌شد آن را «کمتر بد» نامید، قاعدتا[باتجربه‌ي جنگ جهانی دوم] می‌بایست پایه‌های این استدلال برای همیشه فرومی‌ریخت اما شگفتا که چنین نشد

گفت و گو با احمد باطبی،از خاطراتش در باره ی متهمان قتل های حکومتی در زندان


گفت و گو با احمد باطبی به روز چهارشنبه، ۴ مارچ ۲۰۰۹ میلادی راجع به خاطرات وی در دورانی که با مهدی عالیخانی و مصطفی کاظمی در زندان بوده است

توضیح حزب مرز پرگهر: تحلیل های ارائه شده در این گفت و گو نظر شخصی احمد باطبی می باشد

مرز پرگهر) لطفا از ابتدا شروع کنید و بگویید از چه سالی با این دو نفر در زندان بودید و اولین بار چه زمانی این دو را دیدید؟

باطبی) من حدود سال ۷۹ و ۸۰ خورشیدی با این دو نفر هم بند بودم.دقیقاً تاریخش خاطرم نیست به خاطر اینکه فاصله و مدت زمان
کوتاهی بود آن زمان زندانیان سیاسی در بند ۳ زندان اوین بودند و با زندانیانی مثل احمد زید آبادی، منوچهر محمدی ، مرحوم اکبر محمدی ، محمّدرضا کثرانی و مهران میر عبد الباقی، دقیقاً همه اسامی خاطرم نیست ولی با اینها هم بند بودیم. این دو نفر را زمانی داخل بند آوردند که در واقع اوج حضور روزنامه نگاران آن دوره در زندان به همراه دانشجویان ۱۸ تیر بود. این دو مدت زمان کوتاهی داخل بند بودند و آنها را در داخل دو اتاق مختلف گذاشته بودند که عموماً اتاق زندانیان سیاسی بود ولی زندانیان سیاسی نسبت به آنها گارد داشتند. بعد از مدتی بیشتر بچه ها به این نتیجه رسیدن که در این زندان ما همه قربانی یک سیستم هستیم. و با وجودی که این دو جنایت کردند ولی این جا مثل ما زندانی هستند وما نباید به آنها فشار مضاعف بیاوریم و باید بگذاریم در زندان زندگیشان را بکنند به همین خاطر بیشتربچه ها سعی کردند که دیگربه ظاهر عادی و مثل زندانیان دیگر با آنها برخورد کنند. بعد از مدتی این دو نفر اعتماد کردند و با بعضی از ما ارتباط بر قرار کردند از جمله با من

مرزپرگهر) آیا اینها راجع به وقایع قبل از دستگیرشدن و قتل های حکومتی، آمرین و مامورین و شرایط قتل ها و بازجویی ها با شما یا فرد دیگری صحبت می کردند؟ و اگر صحبتی بود چه چیز جدیدی هست که ما می توانیم اطلاع حاصل کنیم؟

باطبی (این دو عموماً اعتماد در این حد به همه نداشتند که همه چیز را بگویند ولی با یکی دو نفر از بچه ها از جمله من در این باره صحبت کرده بودند.ً با آقای زید آبادی هم کمی صحبت کرده بودند. آنها اول از همه خودشان را قربانی یک سیستم می دانستند و به ظاهر خودشان را این طور معرفی می کردند که آنها وقتی در وزارت اطلاعات بودند هر کاری می کردند به دستور مقام بالاتر بوده است و آنها مامور بودند و معذور. اما سیستم در یک دوره ای به این نتیجه رسید که باید از خودش قربانی بدهد که به لحاظ امنیت نظام بتواند یک نوع امنیت را در کشور به وجود بیاورد و آنها را برای قربانی شدن انتخاب کردند و به ظاهر پذیرفته بودند کسی که وارد این سیستم می شود و این قدر کار می کند ، اگر قراراست که قربانی بشود دیگر نمی تواند اعتراضی داشته باشد و باید قربانی بشود اما باز گهگاهی این را به نوع دیگری هم جلوه می دادند. مثلاً می گفتند که این ها با ما خیلی بد رفتار کردند. حاج سعید امامی را مثلاً مورد فشار قرار می دادند. مصطفی کاظمی می گفت: اینها یک کاری کردند که من اعتراف کنم به دختر ۱۰ ساله ام تجاوز کردم و این خیلی من را آزار می داد. به همین دلیل آن دو به لحاظ روانی خیلی رنجور شده بودند و از محیط اطرافشان می ترسیدند. مصطفی کاظمی یک مقداری با بچه ها ارتباط برقرار می کرد اما مهرداد عالیخانی به هیچ عنوان ارتباط برقرار نمی کرد. حتی یک سلام خشک و خالی هم به کسی نمی کرد و ما هم که سلام می کردیم یک سری تکان می داد و می رفت و تمام مدت روزش را در نماز خانه بند نماز می خواند. نمازی هم که می خواند نماز عادی نبود، سرش را به یک حالت خاصی تکان می داد و نمازی که زیر لب می خواند نماز نبود به احتمال زیاد دعا بود و یا هر چیز دیگری که بود به هر حال کلمات نماز در آن نبود . البته مصطفی کاظمی در این باره صحبت کرد و اولین چیزی که گفت این بود که:” ما حذف فیزیکی را طبق یک تئوری انجام می دادیم یعنی تحلیل در این دوره طوری بود که یکسری آدم ها باید حذف شوند به لحاظ فکری که دارند باعث انحراف در جامعه می شوند از نظر برنامه کلی که وزارت اطلاعات می خواهد آن را پیش ببرد در واقع باید این ها حذف بشوند برای اینکه باعث انحراف فکر مردم می شوند. در ابتدا عموم این مقتولان از روشن فکران و فعالان جامعه بودند اما بعد از مدتی وزارت اطلاعات به این نتیجه رسیده بود که این سیستم حذف فیزیکی می تواند در بخش های دیگر جامعه هم کارآمد باشد. به خاطر همین هم برای حفظ امنیت اجتماعی در صدد حذف آدمهای شرور هم بر آمد. مثلاً وزارت اطلاعات در سلسله مراتب قتل های زنجیره ای از روشن فکران کشت و از اراذل و اوباش هم دقیقاً با همین مکانیزم کشت.” منظوراز اراذل و اوباش گروهی بود از گردن کلفت ها و باج گیران و کسانی که شر می کردند و کنترل اینها از طریق نیروی انتظامی مشکل بود. وزارت اطلاعات با همین مکانیزم آنها را نیز حذف می کرد و حذف فیزیکی را از این لحاظ نیز در دستورکار خودش داشت… مکانیزم حذف و ترورشان هم این طور بود که با توجه به تحقیق و مانیتور کردن رفتار سوژه ها توسط یک بخشی از وزارت اطلاعات تشخیص داده می شد که آدم هایی هستند که باید یک اقدامی در موردشان صورت بگیرد. به همین ترتیب وارد مرحلۀ جدیدی می شدند که ماموران وزارت باید کارمی کردند روی این افراد، این آدمها را احظار می کردند و صحبت می کردند کما این که خیلی از این افراد از هنرمند ها و نویسنده ها بودند که در نیمه اول دهه ۷۰ به وزارت اطلاعات احظار شدند. و همه می دانیم که چه کسانی بودند. با این حال با همه تقریبا یکسان و با مکانیزمی کمابیش مشابه رفتار می شد. اگر می دیدند که این کار هیچ تاثیری ندارد و سوژه ها راه خودشان را می روند برایشان این راه آخر را انتخاب و در واقع حذف فیزیکی را انجام می دادند. در طول سالها و در دوره ای که فلاحیان و آقای حسینیان و آنها که دستی در کار داشتند عملاً سیستم کنترل وزارت اطلاعات برای شهروندان همین سیستم حذف فیزیکی بود البته با شیوه های مختلف. خیلی از افراد در این دوره توسط وزارت اطلاعات حذف فیزیکی شدند و اسمشان در هیچ کجا نیست و هیچ آمار دقیقی را نداریم. هم زمان با این فعالیت ها وزارت اطلاعات وارد یک فاز اقتصادی نیز شد و در واقع دست به کار تولید پول هم زد و در کنارش هم کارهای خلاف قانون انجام می داد. برای مثال خیلی پیش آماده بود که شرکت های بزرگ و آدمهای بزرگ که سرمایه در جاهای دیگر دنیا داشتند وزارت اطلاعات آنها را احظار می کرد و از آنها می خواست که با وزارت همکاری کنند و یا پولی به عنوان باج به وزارت اطلاعات می دادند و یا حتی وزارت اطلاعات را شریک پروژه های اقتصادی بزرگشان می کردند و به این ترتیب هم سرمایه های کلی مملکت زیر نظر وزارت اطلاعات بود و هم این که یک در آمد دیگری برای وزارت اطلاعات پدید می آمد و در عین حال یک تئوری هم در آن دوره داشتند که به هر حال غرب جایی است که کفار در آن زندگی می کنند و باید آن ها حذف بشوند و از بین بروند. به همین خاطر بخشی از فعالیت وزارت اطلاعات ترانزیت مواد مخدر بود

مرزپرگهر) یعنی مصطفی کاظمی و بقیه هم در این کار شرکت داشتند ؟
باطبی) این دو نفر در خصوص شرکتشان در این فعالیت ها به من چیزی نگفتند ولی سیاست وزارت اطلاعات در این دوره می گفت که این افراد بودند و نقش داشتند به هر حال آنها در داخلشان یک سری در گیری هایی پیش می آمد و یک سری افراد متوجه مسائلی می شدند که نباید متوجه می شدند و زیاد از حد پا جلو می گذاشتند و یا سهم می خواستند و وزارت اطلاعات آن ها را هم به همین ترتیب حذف می کرد. من می خواهم بگویم که دامنۀ این قتل های حکومتی تا کجا گسترده بوده است و چه کسانی حذف می شدند . وزارت اطلاعات بعد از یک دوره ای در واقع ساختار خیلی پیچیده ای شده بود و خیلی مشخص و عیان بود که آنها دارند افراد را حذف می کنند . به هر حال بزرگ ترین اشتباهشان هم دسیسه حذف روشنفکران در جریان آن اتوبوس بود. مصطفی کاظمی می گفت که در داخل آن اتوبوس نویسنده های معروف بودند و وزارت می خواست که اتوبوس چپ بشود و اجرا کننده اش هم خود وزارت بود که باید حذف می کرد ولی به هر حال نشد. بعد از چندین اشتباه این چنینی همه متوجه شدند که وزارت اطلاعات دارد چنین کارهایی را به طور جدّی انجام می دهد. به هر حال در یک دوره آنها در وزارت به طور غیر مترقبه قتل کردند و برای مثال قتل فروهر ها، شریف و مختاری و پوینده و بقیه. درآن دوره این ها دیگر بی پروا این کار را انجام می دادند و این موضوع بر خورد کرد با جریان دوم خرداد. در دوم خرداد یک تصفیه نسبی در وزارت اطلاعات صورت گرفت که وزارت اطلاعات را به دو طیف تقسیم کرد. طیف متمایل به خاتمی و در واقع اصلاح طلبان و طیف بعدی که هنوز آن بخش اقتدارگرای حاکمیت را داشتند و آن دو طیف در واقع با هم درگیری های درونی پیداکردند . تیم متمایل به اصلاح طلبان ظاهرا مخالف تحرکات اینچنینی نظیرحذف فیزیکی بودند و این درگیری درونی آنها باعث شد که این موضوع از یک جا درز پیدا کند و آن نامه ی معروفی که سعید امامی نوشته بود و گفته بود این دستور رهبری بوده است مطرح شد و بعد از آن هم که قضیه دستگیری آن چند نفر پیش آمد

مرزپرگهر) به مطلب سعید امامی و به آمرّیت خامنه ای در زمینۀ قتل ها اشاره کردی. در بازجویی های این دو نفر هم بارها تکرار شده که فتوای شرعی را خامنه ای صادر کرده بود و دستور به آمرین هم توسط دری نجف آبادی بوده است، بر اساس حکم منتشره توسط دادگاه نظامی جمهوری اسلامی ،متهمین در آخرین دفاعشان هم به این قضایا اشاره کرده اند. آیا این دو نفر در مورد نقش خامنه ای در صدور فتوای قتل و صدور دستور اجرای این برنامه توسط دری نجف آبادی اشاره کرده اند یا خیر؟
باطبی (اتفاقاً فکر می کنم نکته ی کانونی این مصاحبه ما هم در همین بخش باشد. مصطفی کاظمی به طور غیر مستقیم به من گفت که دستورات و تایید حکم ها از طریق بیت رهبری می آمد. تصمیمات گرفته می شد و آدمهایی که فعال بودند انتخاب می شدند در یک پروسه که قبلاً اشاره کردم مورد تحقیق قرار می گرفتند و تصمیمات گرفته می شد که آن فرد حذف شود ونامه می فرستادند به وزارت اطلاعات و دری نجف آبادی در یک جلسه خصوصی در بیت رهبری مطرح می کرد. مصطفی کاظمی می گفت که پدر خانم یکی از پسران خامنه ای اگر اشتباه نکنم پدر خانم مجتبی خامنه ای امام جماعت یکی از مسجدهای تهران بود. که دقیقاً خاطرم نیست کجا ولی در این باره صحبت شده بود که در یک مسجدی واقع در خیابان سمیه، مسجد ارگ و یا یک جایی که من الان خاطرم نیست .به هر حال مسئولین اجرایی این دستورات به صورت غیر رسمی تاییدیه این کار را از نماینده خامنه ای و در آن مسجد می گرفتند و سپس حکم شرعی رهبری باید انجام می شد. یعنی سلسله مراتب اداری اش در وزارت انجام می شد و تایید نهایی رهبری به طور خصوصی در آن جا از طریق پدر خانم پسر خامنه ای صادر می شد و آنها می رفتند و با مکانیزم خودشان در واقع حذف فیزیکی را انجام می دادند و این موضوع بیشتر برای افراد نخبه و اقلیت های دینی داخل کشور بود و برای افراد دیگر عموماً این اتفاق نمی افتد. مثلاً پیروز دوانی را با وجود اینکه یک نخبه بود شکنجه و حذف فیزیکی کرده بودند و هفت ماه بعد از این که وی را کشته بودند وزیر اطلاعات وقت آمد و اعدامش را اعلام کرد و گفت که او مهدورالدم بود و باید کشته می شد

مرزپرگهر) می گویند مصطفی کاظمی دوران مسئولیتش دراستان فارس خودش مسئول قتل خیلی ها بوده است، از جمله قتل بهائیان ،دیگر اقلیت ها و قتل های دیگر. آیا شما در مورد جنایات مستمر قبل از قتل های حکومتی سال ۱۳۷۷ خورشیدی از دخالت مصطفی کاظمی در این باره چیزی یادتان می آید؟
باطبی) مصطفی کاظمی در مورد عملیات خودش قبل از تهران چیزی نگفت ولی برای من تعریف کرد که مسئولیت بخشی از وزارت اطلاعات را قبل از اینکه بیاید و معاون سعید امامی بشود در استان فارس داشته است و به خاطر عملکرد خوبش در آنجا از جمله “کنترل” فعالیت بهائی ها و در واقع خدماتی که در راستای خروج اشیای عتیقه از استان فارس کرده بود. (چون که مسئولین وزارت اطلاعات اشیای عتیقه تخت جمشید را به خارج از کشور می فروختند و مصطفی کاظمی بیشتر در این کار به آنها کمک می کرده است).این یک پاداشی بود که وی رابه تهران منتقل کردند و مسئول بخشی از وزارت اطلاعات شد.تکرار می کنم با توجه به مطالبی که من از خودش شنیده بودم عمده خدمتش این بوده که وضعیت بهائیان و بقیه منطقه را ” کنترل” می کرده است و نیز در امر خرید و فروش اشیای عتیقه ای که از تخت جمشید بدست می آمده است را برای وزارت اطلاعات دست داشته است

مرزپرگهر) ما می دانیم که قتل های سیاسی و احیاناً همان طور که شما گفتید با توجه به جناح بندی هایی که در بین این ها بوده است بعد ازاین ماجرای قتل های زنجیره ای هم ادامه داشته. آیا زمانی که اخبار این ها به زندان می رسید مصطفی کاظمی نظری داشته که چه کسانی دارند این کار را می کنند؟
باطبی) خیر، چون که این ها مدت زمان کوتاهی را در زندان بودند و ما در آن دوره خبر این گونه نداشتیم که متوجه عکس العمل وی بشویم

مرزپرگهر) به طور کلی اینها در مورد شخص سعید امامی و این که این آدم مسئول بالاتر از این ها بوده است و یا اینکه احیاناً وی درارتباطی با این مسائل نبوده است و غیره، آیا نکاتی را مطرح کرده اند که جایی نوشته نشده باشد و بتوانیم اطلاعی ازآن بگیریم؟
باطبی) این دو سعید امامی را حاج سعید امامی می دانستند و می گفتند که “شهید سعید امامی” خودش را وقف امام و انقلاب کرده بوده و خودش می توانست در خارج از کشور به نوع دیگری زندگی کند ولی آمد و خودش را هم به صورت دادن ایده های تئوریک وقف کرد و هم شهید شد که حافظ امنیت بشود. مصطفی معتقد بود که دستور خامنه ای که به صورت رسمی اعلام کرده بود که نمی خواهد پای روحانیت در قتل های زنجیره ای باز بشود باعث شد که یک حلقه ی این زنجیره کنده شود وقتی که حلقه ی سعید امامی قطع شد ،نشد که حلقه های قبل تر را به روحانیت دستور دهنده مثل محسنی اژه ای ، فلاحیان و حسینیان و آیت الله خامنه ای وصل کنند. و سعید امامی فدا شد که این حلقه قطع بشود

مرزپرگهر) آیا خود سعید امامی هم مسئول این قضیه ی خاص بوده است یا این که او را همین طوری قربانی کرده اند؟
باطبی) نه، به نظر من وبا توجه با این اطلاعات او خودش تئوریسین این برنامه با کمک دست اندرکارانش بود و در واقع او خودش مجری این تئوری بود . شاید خودش به طور شخصی نمی رفت قتل بکند ولی به همراه همکارانش بود

مرز پرگهر) راجع به مسئله ای که از آقای خامنه ای اشاره کردید کاظمی هم اشاره کرده که حلقه ی رابط این جریان سعید امامی بود که از راه برداشته شد در رابطه نزدیک دری نجف آبادی و خامنه ای و یک مورد هم درباره ی جلسه ای که به صورت خصوصی بین خامنه ای و خاتمی برگزار شد برای سر هم آوردن این جریان و تمام کردن این جریان که همه دیدند چه اطلاعاتی اینها داشتند و دیدگاه و نظری که داشتند درباره ی تئوری که خاتمی ارائه کرده بود درباره ی بسته شدن پرونده چه بود؟
باطبی (آن ها معتقد بودند که بیت رهبری تمایل داشت که این ماجرا هر چه سریعتر تمام شود به خاطر حفظ امنیت نظام. آن ها معتقد بودند که خاتمی تلاش بر این داشت که هم این قضیه را طوری کنترل کند و هم به نوعی جمع و جورش کند و هم اینکه جان این چند نفر دستگیر شده را حفظ کند . آن ها معتقد بودند که دولت خاتمی متوجه است که ما فقط مجری بودیم و دستور می گرفتیم و مقصر جای دیگری است تا سر فرصت به آن تقصیر پرداخته بشود. همانطور که قبلا اشاره کردم در وزارت اطلاعات دو دستگی ایجاد شده بود : یک تیم در واقع مجری این کار بود و تیم دیگر هم تیم مخالف این داستان بود و کمی “خرد گراتر” که نزدیک به طیف اصلاح طلبان بود. داستان دسته اول ، حکایت آن داستان طنز بود چند سال پیش ابراهیم نبوی نوشته بود . که به چند تا از سرویسهای اطلاعاتی دنیا مثل CIA و موصاد و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی می گویند که طی یک مسابقه درجنگل در سریعترین زمان ممکن یک خرگوش سفید بیاورند. موصاد می رود ظرف ۵ دقیقه خرگوشی سفید می آورد . CIA همین کار را در نیم ساعت انجام می دهد و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در عرض ۵۰ ثانیه می رود و یک خرس قهوه ای می آورد . می زند تو سرش و به خرس می گوید : بگو من خرگوشم و خرس هم می گوید : من خرگوش سفیدم
آن زمان ظاهرا این نوع مکانیزم حاکم بود و می خواستند از این ها به هر نحوی اعتراف بگیرند که شما جاسوس اسرائیل هستید و به دستور اسرائیل این قتل ها را انجام دادید. که حتی در فیلم ها مشخص است که فرد می گوید: تو که من را می شناسی چنین چیزی امکان پذیر نیست! ولی به طور کلی هدف این بود که بگویند اسرائیل و آمریکا در این کار نقش دارند و چقدر اینها نفوذ کردند در وزارت اطلاعات . شما مصاحبه های آن دوره را هم که مطالعه کنید متوجه می شوید که سناریو همین سناریو است. تا اینکه آن بخش “خردگرای” اطلاعات از طریق آقای خاتمی لابی و صحبت کردند با بیت رهبری که چنین حرفی برای مملکت قابل فهم نیست و بهتر است که بگویید اشتباه صورت گرفته و معذرت خواهی کنند به جای اینکه بخواهید تا این حد غلوّ و دروغ پردازی کنید. این از طرف مردم پذیرفته نیست و فاجعه اش بیشتر خواهد بود. به خاطر همین هم دستور را از دست تیم اول در آوردند و به تیم دوم دادند که معتدل تر بود و متعلق به اصلاح طلبان بود. قبل از اینکه این اتفاق بیافتد آن تیم اصلاح طلبان هم برای اینکه مجاب کنند رهبری را آمدند و این فیلم قتل های زنجیره ای را در سه DVD به آقای خامنه ای ، خاتمی و آقای کروبی دادند با این نیت که نشان بدهند این ها تا چه حد دارند فاجعه به بار می آورند تا اعتراف دروغ بگیرند و دیدند که این فیلم باعث شد که بیت رهبری با آقای خاتمی موافقت کند وبگوید که شما کار را برعهده بگیرید. این فیلم دست یک شخصی می افتد که من نام نمی برم و وی در اختیار چند نفر از نمایندگان دوره ی ۶ قرار می دهد و آن ها این فیلم را کپی می گیرند و روی میز هر نماینده یک کپی می گذارند و به این ترتیب این فیلم در جامعه پخش می شود. مکانیزمش این گونه بود

مرز پرگهر) این جا در رابطه با صحبتی که کردید یک پرسشی مطرح می شود درباره ی این سناریوسازی خاتمی و این فیلمی که انصاری راد نقش موثری در پخش آن در مجلس داشت
باطبی (انصاری راد جزء اون آدمهایی بود که این ها به او توجه نشان دادند و گرنه این فرد این کار را نکرد ومن شخصاً مطلع هستم که چه کسی این کار را انجام داد

مرز پرگهر) این جریان به نزدیکی مهرداد عالیخانی و مصطفی کاظمی در ستادهای انتخاباتی خاتمی و نزدیکی فکری آن ها در دوره ای که ایشان کاندیدای ریاست جمهوری بود منجر می شود . آیا به نظر شما این موضوع ارتباطی به اینکه خاتمی در پی حفظ جان این ها بود داشته یا دیدگاههای اصلاح طلبانۀ این ها در اطلاعات چه ارتباطی پیدا می کند؟
باطبی (این تحلیل خودم است و آنها چیزی نگفته اند و این حرفها نقل قول از این دو نفر نیست. اساساً آن طیف اصلاح طلب وزارت اطلاعات نمی توانست این آدمها را با سابقه و عملکردهایی که داشتند در درون خودش هضم بکند ولی وزارت اطلاعات در سیستم اجرایی مملکت و رئیس جمهور تغییراتی را انجام می داده و موظف بود که تا حدی خودش را وفق بدهد و طبیعی بود که این ارتباط حداقل راهکاری را برای تعامل و جستجو برای جایی که بتوانند کنترل داشته باشند پیدا کنند. این تعاملات بیشتر بدین گونه است نه به این خاطر که حفظ امنیت بشود و خوب ممکن هم بود که در دوره ای که این ها تحت فشار بودند و آن طیف برقرار کننده ی حاکمیت برای حفظ امنیت خودشان متمایل بشوند به آن بخش اصلاح طلبان که یک حمایت حداقلی از این طیف داشته باشند ولی به نظر من بیشتر این ارتباطات به خاطر کار سازمانی و تعریف وزارت اطلاعات از تعامل همه جانبه و همه طیف های حاکمیت است

مرز پرگهر) این آدمهایی که عملاً در کار این قتل ها بودند طبیعتاً حالت عادی ندارند. حالا سوال من این است که در آن مدت کوتاهی که شما اینها را در بند و زندان می دیدید ارزیابی شما از روحیات آنها چیست؟ آیا هیچ نوع ناراحتی روانی در اینها می دیدید . کسانی که هر کدام حتماً تعداد زیادی قتل کرده اند. آیا پشیمانی در این ها می دیدید؟ آیا روحیۀ آنچنان مذهبی مثلاً در مصطفی کاظمی می دیدید که آن حالت طبیعی را خنثی کند؟ اصولاً چه نوع روحیه ای از این آدم و یا افراد دیگری که شما از نزدیک می دیدید به خاطر دارید؟
باطبی (اینها به لحاظ فردی آدم هایی بودند که سعی می کردند ظاهر مذهبی خودشان را حفظ بکنند اما یک مقداری بعد از این مرحله اتفاقات تزلزل در رفتارشان دیده می شد مثلاً آنقدری که مهرداد عالیخانی جنبهِ مذهبی داشت مصطفی کاظمی نداشت و ما می توانستیم این را ببینیم آن قدری که او نماز می خواند و سعی می کرد با مسائل مذهبی خودش را تسکین بدهد آن دیگری نمی کرد و سعی می کرد بیشتر ارتباط عمومی بر قرار کند و به زبان بیاورد که من این کار را کردم اشتباه بود اما من مثلاً در مورد شریف …

مرز پرگهر) مصطفی کاظمی پس به زبان می آورد و اظهار پشیمانی می کرد؟
باطبی (بله می گفت این راهی که ما رفتیم اشتباه بود و ما نپرسیدیم و خودمان را سپردیم دست این جریان و اساساً فکر می کنیم که این کار اشتباه بوده و نباید انجام می دادیم ولی مهرداد عالیخانی اصلاً با ما حرف نمی زد. مثلاً من می دیدم که در مورد قتل هایی از آنها سوال می کردم وقتی داشت برای ما تعریف می کرد که ما طناب را دور گردنشان بستیم و نگاه کردم دیدم ناخن هایشان کبود شد. این را هر آدم عادی که ببیند باید تکان بخورد و یا اینکه یک مقداری با تاثر بگوید ولی این آدم ها مثل یک ماشین این حرف را می زدند این به لحاظ روانشناسی دو تا جنبه دارد یکی این که یک آدم با تکرار یک واقعه و عمل قضیه برایش خیلی عادی می شود و می تواند خیلی راحت انجام بدهد و یا درباره ی آن صحبت کند و در واقع دفعات اول سخت است. آدم وقتی تا زمانی که قتلی را انجام نداده برایش سخت است ، وقتی که انجام داد دیگر می شود یک قاتل . دوم مسئله مأمور معذور است که سرسپردگی و تحت فرمان مطلق بودن ، می تواند از یک انسان چه موجودی بسازد . از طرفی هم اساساً فرق سیستم امنیتی جمهوری اسلامی با سیستم های امنیتی بقیه کشور های دنیا در ایدئولوژیک رفتار کردنش است. شما فشار، قتل و شکنجه را باید از چند جنبه بررسی کنید یکی سیستم به یک آدم فشار می آورد در درجه اول که تخلیه اطلاعاتی بکند آن فرد را و در درجه دوم از آن فرد یک شخصیتی بسازد که آن آدم قابل کنترل باشد و یا دیگر نرود سراغ “کارهای خلاف”. به همین دلیل برای رسیدن به این هدف عموماً آن فرد را به صورت سازمان یافته شکنجه می کنند که یا به لحاظ روانی فرد را شکنجه بدهند یا به صورت جسمانی ، تا حدی که به اهدافشان برسند. حالا در این پروسه ممکن است شکنجه گربه شخصی زیاد فشار بیاورد ، قلب و روحش ناراحت بشود و دچارعذاب وجدان شود و بگوید دیگر شکنجه نمی کنم ! یا فردی را بکشد و دیگر نتواند این کار را ادامه دهد ولی وقتی پای ایدئولوژی در میان باشد دستور دیگر دستور عادی نیست و شکنجه گر سیمش به آسمان وصل است ، به خدا وصل است و از شکنجه ثواب الهی می برد به طور خلاصه در مورد این موضوع می توان گفت اگر آدم رفتارش جنبه ایدئولوژیک نداشته باشد و بر مبنای توانایی های فردی اش کاری را انجام می دهد باید به این نکته توجه داشت که توانایی های فردی هم یک سقفی دارد ممکن است تا یک حدی بکشد و دیگر نتواند بکشد . من با یک آدمی صحبت می کردم که کارش این بود که افراد را تحت شکنجه قرار دهد بعد از یک مدتی دیگر نتوانست این کار را ادامه دهد. از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاد که آن شغل قبلی ات را کنار گذاشتی؟ او در جواب گفت: من یک بار دست یک نفر را زیادی پیچاندم به طوری که دستش از کتف در آمد و نتوانستم دیگر دستش را جا بیاندازم ، بعد از این قضیه دیگر نتوانستم این کار را انجام دهم. یعنی طرف با توانایی فردی اش این کار را کرد و در یک جایی توانایی فردی اش دیگر اجازه نداد و این کار را کنار گذاشت. ولی یک آدم وقتی گمان کند که سیم اش به خدا وصل است ، دیگرشکنجه و کشتن سقفی ندارد و دیگر دلسوزی در کار نیست. دستور، دستور خدا است و دیگر هیچ انتهایی ندارد . این آدمهایی که قتل های زنجیره ای را انجام می دادند مانند این دو شکل بودند یا بر اساس توانایی های فردی بود و یا بر اساس دستور الهی بود این دو مدل به مرور زمان مشخص می شوند و خیلی ها را دیدیم که از وزارت اطلاعات خارج شدند و خیلی ها را دیدیم که در وزارت اطلاعات ماندند . آن افرادی که ماندند به احتمال زیاد از طریق جنبه ی مذهبی و ایدئولوژیک در آنجا باقی ماندند

مرز پرگهر) این آقای کاظمی که بر خلاف آقای مهرداد عالیخانی حرف می زد وبا شما تماس می گرفت ، آیا در مورد سوابق این آدم اصولاً از کودکی تا این اواخر مطلب جالبی داشت که تعریف بکند که یک راهنمایی باشد برای محققین که مطالعه کنند این آدم چگونه این طور شده؟ چه پروسه هایی بود ؟ چه از نظر فردی، چه سیاسی یا مذهبی؟
باطبی (ببینید آنجا ما به آن صورت با هم نبودیم که بتوانیم در مورد کودکی آنها با هم صحبت کنیم. ولی مصطفی کاظمی از گذشته اش نه از کودکی اش صحبت می کرد. که مثلاً من جوان که بودم این کار را می کردم، آن کار را می کردم ولی مهرداد عالیخانی اصلاً از گذشته اش صحبت نمی کرد و دلیل اش هم این بود که این آدم گذشته ی درست و حسابی نداشت پدرش فوت کرده بود و ناپدری داشت و مادرش هم که بحث اش در این مصاحبه جایز نیست ولی نمی خواست در موردش صحبت کند

مرز پرگهر) در داخل این اسناد ما مشاهده کردیم که خانواده های قربانیان قتل ها در ابتدا تقاضای قصاص کرده بودند برای آمرین و عاملین این قتل ها ولی بعداً در یک مرحله ای این تقاضا را پس گرفتند و تبدیل شد به یک بخششی که اعدام ها به کل لغو شد و حبس های طولانی مدت هم مقداری به حبس های کوتاه مدت . سوال من این است که آیا شما اطلاعی دارید آیا فشاری روی خانوده ها بوده است که این خانوده ها تقاضای قصاص خود را پس بگیرند و در همان زمانی که کاظمی همبند شما بوده است آیا آنها در مورد این مسائل نگرانی داشتند که دارند به مجازات های سنگین می رسند و یا اینکه آنها همان موقع هم خیالشان راحت بود که در مورد اینها اعدام و غیره انجام نخواهد شد؟
باطبی (هر آدمی بالاخره یک ترسی دارد نسبت به این موضوع و در مورد این موضوع اینها خودشان را آماده کرده بودند برای مردن که هر لحظه امکان دارد که آنها را بکشند و برایشان هم مهم نبود که چه اتفاقی می افتد و اینقدر هم به اینها فشار می آوردند که اینها هر لحظه می خواستند بمیرند و از بین بروند. در خصوص اینکه اینها به خانواده ها فشار آورده بودند من اطلاعی ندارم و با خانواده هایی هم که صحبت کردم هیچ کدامشان در مورد این فشارها با من صحبت نکردند اما من گمانم بر این است که اتفاقاً جمهوری اسلامی می خواست که اینها اعدام بشوند. به خاطره اینکه این افراد خیلی چیزهای دیگر می دانستند که اگر بیایند بیرون و حرف بزنند و یا اگر به اینها فشار وارد شود از مملکت هم فرار کنند و بروند در خارج این حرفها را بزنند. بهترین راه این بود که اینها بمیرند و بهتر بود توسط خانواده ها که تقاضای قصاص خواستند انجام شود و خانواده ها با یک تیر دو هدف خیلی خوب را زدند. یکی اینکه این را ثابت کردند که حقوق بشر را در بدترین شرایط که عزیزانشان را تکه تکه کرده اند رعایت می کنند و اینقدر بزرگواری و انسانیت یک آدم و یک خانواده می تواند داشته باشد و این بزرگواری و انسانیت از جانب خانواده هایی است که جمهوری اسلامی آنها را مفسد فی الارض می خواند. از طرف دیگر اینکه این خانواده ها بخشی از تاریخ را زنده نگه داشتند و اینها به مرور زمان و در فرصت های مناسب در مورد جنایت هایی که به دستور این سیستم انجام گرفته بتوانند حرف بزنند

مرز پرگهر) خانم شیرین عبادی در چندتا از برنامه هایش به خصوص در همین اواخر اشاره کرده که در پرونده ی اعترافات این متهمین به اینکه اینها تا ۴۰۰ مورد موارد مشابه را انجام داده بودند و این دفعۀ اولشان نبوده است و اعتراض کردند که چرا حالا به دادگاه آمده اند. و یکی از این دو نفر که فکر کنم مصطفی کاظمی بوده است که گفته: اگر حرف من را باور نمی کنید می توانید بروید فیش حقوقی من را ببینید. آنشب که به خانه ی فروهر ها رفتیم به من اضافه حقوق دادید (خود وزارت اطلاعات اضافه کار داده بوده است) در مورد این اشاره ای که خانم شیرین عبادی کرده خود این دو نفر خودشان در آن مدتی که با شما بودند هیچ اشاره ای داشتند به این دو موضوع یا خیر؟
باطبی (آنها معتقد بودند کاری که انجام می دهند علاوه بر شغل اداری که به آنها دستور می داده و جنبه ی ثواب الهی هم داشته و اینها می گفتند که” ما فکر می کردیم در آن دوره ما منتخبین خداوند و امام زمان هستیم که هر کسی سعادت این انتخاب را ندارد که از ولی امر مسلمین دستور حذف کفار را بگیرد.” می گفت که ما اینجوری فکر می کردیم آن زمان و در کنار آن شغل ما هم بود و ما آن پولی که دریافت می کردیم…

مرز پر گهر (چه کسی این را بیشتر تاکید می کرد؟
باطبی( مصطفی کاظمی ، و ما آن پولی را هم که دریافت می کردیم به نوعی پول با برکتی می دانستیم

مرزپرگهر) روح الله حسینیان که شاید سخنگو و یا سردسته مخالفین این نوع خاتمه ی ماجرای قتل های زنجیره ای و دادگاه هایشان بود و خیلی حرفها زده است و خیلی چیزها نوشته است در دفاع از سعید امامی و حمله به کسانی که اینها را کشتند و زندانی کردند. سوال من این است که در دوره ای که شما شاهدش بودید این حسینیان و امثال این آدم آیا رفت و آمد و مراوده با مصطفی کاظمی در زندان داشتند به نوعی که مشهود باشد یا خیر؟
باطبی( تحلیل خود مصطفی کاظمی و حتی تحلیل شخصی من هم بر این است که اگر حمایتی از جانب ایشان صورت گرفته است از سعید امامی بیشتر و شاید حتی صد در صد به روابط شخصی این افراد بر می گشته است. اینها با هم دیگر خیلی دوست بودند و حسینیان معتقد بود که وزارت اطلاعات باید از بدنه ی خود دفاع کند و اگر این کار را انجام ندهد و بدنه ی خودش را قربانی کند وزارت اطلاعات تبدیل به یک سیستمی می شود که خودش دیگر به خودش بی اعتماد می شود و دیگر نمی توان نیروی مخلص را در آن پرورش داد که برود و قتل انجام دهد و او با همین تئوری از سعید امامی دفاع می کرد و در واقع از این تیم دفاع می کرد. من در آن موقع که در زندان بودم مشاهده نکردم که کسی از اینها بیاید و با این دو نفر ملاقات کند حالا اگر خارج از این دوره بوده باشد من چیزی ندیدم

مرزپرگهر) سوالی که بر می گردد به آن صحبت هایی که شما در اول مصاحبه کردید درباره ی سازمان دهی این سیستم. شما در صحبت هایتان گفتید که وزارت اطلاعات در یک زمانی آمد و وارد کارهای اقتصادی و تجاری شد قتل و کشتار و پول در آوردن. حالا می خواهم ببینم آیا فکر می کنید اینکه وزارت اطلاعات مافیایی شد یک نفر این را هدایت می کرد یا اینکه یک سیستم دیگری بود پشت این موضوع. اینکه مسئولی بوده از طرف رهبری یا کسی بوده است که از رهبری دستور می گرفته است و یا اینکه رهبری می گفته است بروید و پول در بیاورید؟ من می خواستم همین موضوع را کمی روشن تر کنید
باطبی( وزارت اطلاعات یک بخش نیست. وزارت اطلاعات تیم های بزرگ کارشناسی دارد که علاوه بر اینکه کارشناس های خودش را به دانشگاه می فرستد و تربیت می کند در هر حوزه ای از آدم های نخبه ی بیرون هم مشورت و کمک می گیرد و اصلاً خیلی از آدم ها را هم استخدام می کند که برای خودش کار کند شاید اون آدم ها هم اصلاً نمی دانستند که برای وزارت اطلاعات مشغول به کار هستند شاید یک شرکتی باشد که چهار تا استاد دانشگاه را برای یک تحقیق بگیرد ولی باز هم اینها برای وزارت اطلاعات کار می کنند به این ترتیب وصل می کند تمام این اتفاقاتی که در دنیا و مملکت می افتد. به همین دلیل به این نتیجه و تحلیل می رسد که باید در فعالیت اقتصادی شرکت کند و برای کنترل سرمایه مافیا سازی بکند . این تصمیم به مراجع بالاتر در وزارت اطلاعات ارجاع می شود و در نهایت بعد از تایید %۱۰۰ می رود نزد رهبر و او تایید می کند که حالا که کارشناسان وزارت اطلاعات به این نتیجه رسیده اند این کار را انجام دهید. این سیستم به این شکل است ولی به این گونه نیست که یک آدم به این نتیجه برسد و یا اینکه یک نفر این را رهبری کند این کار شاید نتیجه سالها تلاش افراد متفاوت است که به این تحلیل می رسند

مرز پرگهر) یعنی به نظر شما این کارشناسان هم که می آیند خط مشی را می دهند بعد می رود به یک نقطه بالاتر و از طریق رهبری تایید می شود. یعنی از پایین به بالا؟
باطبی (بله

مرزپرگهر) یک پرسش دیگرصحبت هایی است مبنی بر اینکه دورانی که این دو نفر محکومیت خود را سپری می کردند ماموریت هایی را در زندان های دیگر به اینها محول می کردند از جمله بازجویی از زندانیان دیگر و یا احیاناً در مورد مهرداد عالیخانی و نقش او در بازجویی از خانم زهرا کاظمی و قتل ایشان اشاره شده بود توسط نامه ای که بهروز جاوید تهرانی و دوستانش بیرون داده بودند و این که می گویند امروز هیچ کدام از اینها در زندان نیستند و شایعاتی در مورد نبودن اینها در زندان است و یک مورد دیگر هم ارتباط اینها در پشت پرده با آقای نیازی آیا اطلاعی داری و یا صحبتی با او شد یا خیر؟
باطبی (در مورد ارتباط این ها با آقای نیازی صحبتی نشد ولی به هر حال اینها با خیلی افراد در ارتباط بودند و ممکن است ارتباطشان را نیز حفظ کنند خارج از چهار چوب اداری ولی با من صحبت نکردند ولی منطقاً این کار را باید بکنند. در خصوص اینکه شغل دیگری دارند من در زندان ندیدم اما از افرادی شنیدم که در زندان ۶۶ سپاه بودند و شنیدم که هم مصطفی کاظمی و هم مهرداد عالیخانی در این زندان هستند و یک فضای جداگانه در وسط حیاط برای این دونفر در یک کانتکس مشخص کردند که اینها در آن زندگی می کنند و خب یک مقدار امکانات بیشتر هم دارند مثلاً ممکن است خانواده هایشان هر روز به ملاقاتشان بیایند و یا هر روز به اینها چند بار تلفن بزنند و یکسری امکانات این طوری داشتند که اضافه بر سازمان برای اینها تعیین شده بود و من شنیده بودم که اینها مرخصی هم می آیند و دوباره به زندان بر می گردند ولی اینکه اینها بازجو در زندان بودند من برنخوردم

مرزپرگهر) زندان ۶۶ کجا است و چی هست؟
باطبی (زندان ۶۶ مربوط به سپاه است و جزء یکی از زندان های امنیتی است

مرزپرگهر) یعنی خارج از اوین است؟
باطبی (بله، یک بازداشتگاه کاملاً جدایی است

مرزپرگهر) محل آن کجا است؟
باطبی (جای دقیقش را کسی نمی داند و ما هم چون چشم بند داشتیم نمی دانیم ولی احتمال زیاد نزدیک فرودگاه مهر آباد است چون صدای نشست و برخواست هواپیما از آنجا زیاد می آمد

مرزپرگهر) اگر خاطره ی جالبی دارید که در پرسش ها مطرح نشده بفرمایید؟
باطبی( من مصاحبه را با یک خاطره تلخ تمام می کنم که از همین فرد بود. می گفت که ما وقتی دستور را گرفتیم برای کشتن فروهر ها با چند ماشین رفتند سمت خانه ی آنها. چند نفر در کوچه ایستاده بودند ابتدا و انتهای کوچه که کوچه ی تنگی هم بود و به راحتی می شد کنترل کرد . تیم در زد و گفتند که ما پلیس هستیم و گزارش دزدی داریم ،بله گفتند که ما از آگاهی هستیم و چیزی در ماشین شما است
یکی از فروهر ها دم در آمد و گفت که ما چنین نکردیم و این ها هم می پرسند می شود بیایند داخل وصحبت کنند و وارد خانه شدند. فروهرها یک سگ داشتند که خیلی پارس می کرد و فروهر متوجه شده بود که ما از وزارت اطلاعات هستیم و می گفت که فروهر گفت که من می دانم شما از وزارت اطلاعات آمدید ولی نمی دانم چه کار دارید. که اینها هم می گویند که نه ما از وزارت اطلاعات هستیم وفقط می خواهیم صحبت کنیم به صورت خصوصی و می گفت که مرحوم پروانه فروهر را بردند طبقه ی بالا و خودشان در طبقه ی پایین فروهر را روی صندلی نشاندند و رفتند و سگ را که خیلی سر و صدا می کرد ساکت کردند و در یک فرصت مناسب داروی بی هوشی را اول روی صورت پروانه گذاشتند و با ضربات چاقو ایشان را کشتند و طبقه ی پایین هم به همین ترتیب و از خانه خارج شدند و رفتند . وقتی که این را به من می گفت من گفتم متاثر نیستی؟ تنها چیزی که گفت این بود که آنها موقع مرگ درد نکشیدند چون بیهوش بودند

مرزپرگهر) این را مصطفی کاظمی گفته بود؟
باطبی (بله

مرزپرگهر) آقای فروهر می دانستند که بالاخره هر کسی بعد از ساعت ۱۱ شب برود خانه ی یک فرد سیاسی مانند فروهر طبیعتاً شکش برانگیخته می شود و این جالب بود برای من که فروهر متوجه شده بود . آیا مقاومتی یا تلاشی یا چیزی در این رابطه بوده؟
باطبی (کاظمی هیچ چیزی در این باره نگفت تنها چیزی که گفته بود این روایت بود که من برایتان بازگو کردم

مرزپرگهر) هیچ صحبتی درباره ی آن رگباری که دری نجف آبادی می گوید هیچ صحبتی به میان آمد یا خیر؟ و آیا راجع به شخص مجید شریف اطلاعاتی دارید که چگونه او را کشتند ودر کجا؟
باطبی (خیر

مرزپرگهر) راننده ی آن اتوبوس هم خسرو براتی بود راجع به او هم اینها صحبتی کردند؟
باطبی (نه فقط اینکه خسرو براتی مجری یکسری از این قتل ها بود

مرزپرگهر) با سپاس از وقتی که برای این گفت و گو گذاشتید و پاینده ایران

Saturday, May 30, 2009

بد و بد و بدتر و بدتر تر و بد تر تر ترين


متن زیر قسمتی از کتاب «مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» نوشته "فیلسوف آزادی""هانا آرنت" فیلسوف نامدار آلمانی است
از لحاظ سیاسی ضعف این استدلال همواره این بوده، کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب می‌کنند به سرعت تمام فراموش می‌کنند که بد را انتخاب کرده‌اند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که هرقدر هم تخیل قوی می‌داشتیم نمی‌شد آن را «کمتر بد» نامید، قاعدتا[باتجربه‌ي جنگ جهانی دوم] می‌بایست پایه‌های این استدلال برای همیشه فرومی‌ریخت اما شگفتا که چنین نشد



انتخابات 1376
اولي: من به خاتمي راي ميدهم
دومي:‌ چرا؟
اولي: چون نمي خوام ناطق نوري راي بياره...آخه ميدوني كه بين بد و بدتر آدم بايد به بده راي بده
انتخابات 1384 -
اولي: من به طرفداراي خاتمي راي نميدم
دومي: چرا؟
اولي: چون اين 8 سال كه خاتمي سر كار بود هيچ بخاري ازش در نيومد
انتخابات 1388 -
اولي: من به ميرحسين موسوي راي ميدم
دومي: چرا؟
اولي:‌ چون خاتمي ازش طرفداري كرده و هر چي باشه هرگز نمي خوام احمدي نژاد رئيس جمهورم بمونه
انتخابات 1396 -
اولي:‌من به طرفداراي مير حسين راي نميدم
دومي:‌ چرا؟
اولي:‌چون ميرحسين تو اين هشت سال نشون داد كه طرفدار خط امام و ولايته
انتخابات 1488 -
نبيره اولي:‌ من به نواده مير پشم الدين اصلاح زاده راي ميدم
مريخي: چرا؟
نبيره اولي:‌ چون هميشه اجدادمون ما رو توصيه كردن كه بين بد و بدتر، اون بدتره را انتخاب كنيم
__________________________________________________
و بدين سان بود كه ايراني جماعت هيچگاه روي خير و خوبي را نديد و تا زمانيكه منقرض گشت هميشه انتخابهايش بين بد و بدتر و بدترين بود! (خبرگزاريها...سال 1500 هجري شمسي

انتخاب بین بد و بدتر «غیراخلاقی» است _ نه به انتخابات دهم ، نه به جمهوری اسلامی

از لحاظ سیاسی ضعف این استدلال همواره این بوده، کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب می‌کنند به سرعت تمام فراموش می‌کنند که بد را انتخاب کرده‌اند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که هرقدر هم تخیل قوی می‌داشتیم نمی‌شد آن را «کمتر بد» نامید، قاعدتا[باتجربه‌ي جنگ جهانی دوم] می‌بایست پایه‌های این استدلال برای همیشه فرومی‌ریخت اما شگفتا که چنین نشد
افزون براین، اگر به تکنیک‌های حکومت توتالیتر نگاه کنیم، می بینیم که استدلال «کم‌تر بد» (که مختص نخبگان بیرون از طبقه‌ي حاکم نیست) یکی از سازوکارهای ماشین وحشت و آدم‌کشی نظام است. از اصل انتخاب بد به جای بدتر، آگاهانه استفاده می‌شود تا کارکنان دولت هچون تمامی مردم برای پذیرفتن شر به معنای دقیق کلمه آماده شوند
دیدگاه "فیلسوف آزادی" درباره مسوولیت شهروندی؛
انتخاب بین بد و بدتر «غیراخلاقی» است
منبع: کتاب "مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" نوشته‌اي از "هانا آرنت
متن زیر قسمتی از کتاب «مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» نوشته "هانا آرنت" فیلسوف نامدار آلمانی است که سال‌ها در سایه حکومت تمامیت‌خواه هیتلری زیسته بود و با گوشت و پوست آسیب‌های چنین نظامی را حس کرده بود
او درقسمتی از این کتاب استدلال کسانی که قائلند؛ در شرایط ناگریز باید میان بد و بدتر یکی را انتخاب کرد، به شدت زیر سوال می‌برد و عقیده دارد که همواره با انتخاب بد به سمت بدتر حرکت می کنیم
این بخش از دیدگاه آرنت كه مي‌تواند پاسخ به پرسش‌هاي فراواني درباره‌ي نظام‌هاي سياسي و انتخاب‌هاي ناگريز ما باشد را در زیر بخوانید
حکومت‌های توتالیتر برهمه‌ي عرصه‌‌های زندگی، و نه صرفا حوزه‌ي سیاسی، سلطه‌ي مطلق دارند
جامعه‌ي توتالیتر، که متمایز از حکومت توتالیتر است، در واقع یکپارچه است؛ تمامی تجلیات عمومی، فرهنگی، هنری یا علمی، و تمامی سازمان‌ها، خدمات رفاهی و اجتماعی، حتی ورزش و تفریحات، «هماهنگ» شده اند. هیچ اداره و شغلی که با جامعه سروکار داشته باشد ، از آژانس‌های تبلیغاتی گرفته تا قوه‌ي قضايیه، از بازیگری گرفته تا ژورنالیسم ورزشی، از مدارس ابتدایی و متوسطه گرفته تا دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی پیدا نمی‌کنید که از آن‌ها پذیرش بی‌چون و چرای اصول حاکم خواسته نشده باشد. هرکه در حوزه‌ي عمومی مشارکتی داشته باشد، صرف نظر از عضویتش در حزب یا عضویت در مجامع نخبگان رژیم، به نحوی شریک اعمال کل رژیم می‌شود
آنچه دادگاه ها در کلیه‌ي محکمات پس از جنگ توقع دارند این است که متهمان نمی‌بایست در جنایاتی که آن دولت قانونی می‌شمرد مشارکت می‌کردند، و این عدم مشارکت که ضوابط حقوقی برای تعیین درست و نادرست در نظر گرفته شده، مشکلات معتنابهی دقیقا در رابطه با مسوولیت پیش می‌آورد. زیرا اصل مساله در اینجاست که تنها کسانی که به کلی از حیات عمومی پا پس می‌کشیدند، کسانی که هیچگونه مسوولیت سیاسی نمی‌پذیرفتند، می‌توانستند از مشارکت در جنایات پرهیز کنند و از مسوولیت حقوقی و اخلاقی مبرا باشند
در میان بحث‌های توفانی بر سر مباحث اخلاقی که از زمان شکست آلمان نازی ادامه داشته است، و افشای مباشرت کامل تمامی رده‌‌های جامعه‌ي رسمی، یعنی فروریختن کامل موازین رایج اخلاقی، استدلال زیر در اشکال گوناگونی مطرح شده است
ما که امروز گناه‌کار شمرده می شویم در واقع کسانی بودیم که شغل خود را حفظ کردیم تا نگذاریم اتفاقات بدتری رخ دهد؛ تنها کسانی می‌توانستند از وخامت اوضاع بکاهند و دست کم به بعضی افراد کمک کنند که در داخل نظام باقی می ماندند؛ ما جانب حق را نگاه داشتیم بی‌آنکه روح‌مان را به شیطان بفروشیم، حال آنکه آن‌ها که هیچ کاری نکردند، از زیر بار همه‌ي مسوولیت‌ها شانه خالی کردند و فقط به فکر خود بودند، به فکر نجات روح گرانق‌درشان
اگر از نظر سیاسی به این استدلال نگاه کنیم، ممکن است معقول باشد به شرط این‌که در همان مراحل اولیه می‌توانستند یا تلاش می‌کردند رژیم هیتلر را سرنگون کنند. زیرا حقیقت همین است که یک نظام توتالیتر را فقط می‌توان از درون(نه با انقلاب که از طریق کودتا) سرنگون کرد، مگر این‌که البته در جنگ شکست بخورد.(ممکن است اتفاقی از همین نوع در اتحاد شوروی قبل یا بلافاصله پس از مرگ استالین رخ داده باشد؛ نقطه‌ي چرخش از یک نظام توتالیتر تمام عیار به یک دیکتاتوری یا استبداد تک حزبی احتمالا حذف فیزیکی بریا، رئیس پلیس مخفی بود
اما مدافعان این استدلال به هیچ وجه در شمار توطئه‌گران (موفق یا ناموفق) علیه هیتلر نبودند. آنان بدون استثناء کارمندانی بودند که بدون کارشناسی آن‌ها نه رژیم هیتلر و نه جايگزين آن، یعنی دستگاه اجرایی آدنائر، قادر به بقا نبودند. هیتلر این کارمندان را از جمهوری وایمار به ارث برده بود و جمهوری وایمار هم از امپراتوری آلمان، درست همان طور که پس از هیتلر بدون هیچ مشکلی به آدنائر به ارث رسید
در اینجا باید یادآوری کنم که بحث شخصی یا اخلاقی، جدا از حساب‌رسی حقوقی، در مورد هواداران پروپاقرص رژیم به ندرت مطرح می‌شود: بدیهی است که آنها نمی توانستند [پس از سقوط نازیسم] احساس گناه کنند بلکه فقط احساس شکست خوردگی می کردند، مگر اینکه تغییر عقیده می‌دادند و توبه می‌کردند. و با این حال، حتی همین موضوع ساده هم مغشوش شده، زیرا زمانی که سرانجام روز حساب فرارسید، معلوم شد که هیچ هوادار پروپاقرصی وجود نداشته است، یا دست کم هیچکدام حامی برنامه‌ي جنایتکارانه‌ای که به خاطرش محاکمه می‌شدند، نبوده‌اند و مشکل این جاست که هرچند این ادعا دروغ بود، اما به تمامي هم دروغ نبود، زیرا آنچه در مراحل اولیه، با مردمی از نظر سیاسی بی طرف، آغاز شده بود، که بی آنکه نازی باشند با آن‌ها همکاری می‌کردند، در مراحل آخر برای اعضای حزب و حتی تشکیلات نخبگان اس اس پیش آمد
در خود رایش سوم هم نادر کسانی تا اواخر کار با تمام وجود موافق جنایات رژیم بودند، با اینكه تعداد زیادی کاملا آماده بودند دست به این جنایات بزنند.و حالا تک تک آن‌ها، درهر جا و مقامی که بودند، مدعی اند آنان که، به هر بهانه ای، کنار کشیده و زندگی خصوصی پیشه کردند، آسان‌ترین و غیر مسوولانه ترین راه را برگزیدند
مگر اینکه البته ماندن در حوزه‌ي خصوصی را تبدیل به پوششی برای مخالفت فعال کرده باشند؛ گزینه ای که می‌توان به راحتی کنار گذاشت زیرا بدیهی است که قدیس یا قهرمان شدن از همه کس بر نمی‌آید. اما مسوولیت شخصی یا اخلاقی به همه کس مربوط می‌شود، آن وقت استدلال می‌کنند که ماندن بر سر شغل خویش، فارغ از اینکه شرایط چیست و پیامدها کدام اند، «مسوولانه»تر بوده است
در توجیهات اخلاقی آن‌ها بحث انتخاب میان بد و بدتر نقشی برجسته داشته است. بنا بر این استدلال، اگر با دو شر روبرو شوید، وظیفه‌ي شماست که آن را که کمتر بد است انتخاب کنید، حال آنکه اگر اصلاً از انتخاب کردن سر باز زنید نشانه‌ي عدم احساس مسوولیت شماست
آنان که مخالف مغالطه‌ي اخلاقی در این استدلال هستند، معمولا به تنزه طلبی اخلاقی متهم می‌شوند که به معنی بیگانگی از واقعیات سیاسی است. آنان را متهم می کنند به اینکه نمی‌خواهند دستهای‌شان آلوده شود؛ و باید پذیرفت که عدم انتخاب بین بد و بدتر بیش از اینکه فلسفه‌ي سیاسی یا اخلاقی باشد (البته به استثنای کانت، که دقیقا به همین دلیل غالبا به اخلاق گرایی خشک متهم می‌شود) تفکری مذهبی است که بی هیچ ابهامی هر مصالحه‌ای با بد در مقابل بدتر را رد کرده است
چندی پیش در بحثی در این باب، کسی گفت که در تلمود آمده است: اگر از تو بخواهند یک انسان را برای امنیت تمامی جامعه فدا کنی، او را تسلیم مکن؛ اگر از تو بخواهند یک زن را به متجاوز تسلیم کنی تا همه‌ي زنان در امان بمانند، مگذار بی‌سیرتش کنند. و به همین روال پاپ جان بیست و سوم، گویا در اشاره به سیاست واتیکان در جنگ جهانی دوم، درباره‌ي رفتار سیاسی پاپ و اسقف ها که «شرط احتیاط» خوانده می شد چنین نوشت: باید «بر حذر باشند از... هرگونه همدستی با شر به امید این‌که با این کار ممکن است برای کسی مفید باشند
از لحاظ سیاسی ضعف این استدلال همواره این بوده، کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب می‌کنند به سرعت تمام فراموش می‌کنند که بد را انتخاب کرده‌اند. چون بدی رایش سوم سرانجام چنان ابعادی هیولایی یافت که هرقدر هم تخیل قوی می‌داشتیم نمی‌شد آن را «کمتر بد» نامید، قاعدتا[باتجربه‌ي جنگ جهانی دوم] می‌بایست پایه‌های این استدلال برای همیشه فرومی‌ریخت اما شگفتا که چنین نشد
افزون براین، اگر به تکنیک‌های حکومت توتالیتر نگاه کنیم، می بینیم که استدلال «کم‌تر بد» (که مختص نخبگان بیرون از طبقه‌ي حاکم نیست) یکی از سازوکارهای ماشین وحشت و آدم‌کشی نظام است. از اصل انتخاب بد به جای بدتر، آگاهانه استفاده می‌شود تا کارکنان دولت هچون تمامی مردم برای پذیرفتن شر به معنای دقیق کلمه آماده شوند
فقط یکی از چندین نمونه را ذکر می‌کنیم
امحای یهودیان به دنبال سلسله اقدامات ضدیهود به صورتی تدریجی رخ داد و هربار با این استدلال که امتناع از همکاری، اوضاع را بدتر خواهد کرد، تا اینکه مرحله‌ای فرارسید که اتفاق بدتر از آن ممکن نبود. حیرت آور است که در این آخرین مرحله‌ [امحای یهودیان] نیز این استدلال کنار گذاشته نشد
حتی امروز نیز که بطلان آن مثل روز روشن شده است، کماکان به کار گرفته می شود. (در بحث نمایشنامه‌ي هوخهوت باز می‌شنویم که واتیکان به هر شکلی که اعتراض کند اوضاع بدتر می شود
در اینجا می‌بینیم که انسان تا چه حد از روبه روشدن با واقعیت‌هایی که به نحوی در تضاد کامل با چارچوب ذهنی اوست اکراه دارد. متاسفانه، شستشوی مغزی آدمی و واداشتن مردم به بیشرمانه ترین و غیرمنتظره ترین رفتارها، گویی بسیار ساده تر است از اینکه کسی را مجاب کنیم، به قول معروف، از تجربه‌ بیاموزد؛ یعنی به جای کاربست مقوله ها و فرمول‌هایی که عمیقا در ذهن ما ریشه دوانده، درحالیکه مبنای تجربی آن‌ها مدت‌هاست فراموش شده، بیندیشد و داوری کند؛ مقولات و فرمول‌هایی که پذیرفته شدنشان ناشی ازهمخوانی آنها با ذهنیت است و نه مناسبتشان با رویدادهای واقعی
منبع: کتاب "مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" نوشته‌اي از "هانا آرنت" برگرداني از لادن برومند

Friday, May 29, 2009

دکتر محمد ملکي : این چهار نفر وابسته به قبیله خودیها و در فکر حفظ نظام هستند


علت اصلي اينکه اين چهار نفر از ميان 475 نفر انتخاب شده اند اين است که آنها وابسته به قبيله اي هستند که 30 سال کشور را به اين وضع انداخته. قبيله خوديها که تنها اطاعت امر ميکنند و در فکر حفظ نظام هستند
داشتم به گزارش وزير کشورِ 160 ميلياردي گوش ميدادم که اعلام ميکرد از ميان 475 داوطلب رياست جمهوري ( که 42 نفر از آنان زن بودند)، تنها 4 مرد واجد شرايط و مابقي همه فاقد صلاحيت تشخيص داده شده اند. يک محاسبه سرانگشتي ميگويد کمتر از يک درصد از کسانيکه با پر کردن فرم داوطلبي ظاهرا نظام را قبول دارند، مورد پذيرش شوراي نگهبان قرار گرفته اند و به گفته ي آقاي خامنه اي که قبلا اعلام کرده بودند، آنها که زير ذره بين شوراي نگهبان قرار ميگيرند همه صالحند[1
فکر ميکردم چگونه است که فقهاي شوراي نگهبانِ منتخب آقاي خامنه اي از بين 475 داوطلب فقط چهار نفر را صالح تشخيص داده اند. بايد ديد اين چهارنفر چه کساني هستند و چه خدماتي به اسلام و ايران کرده اند که به چنين افتخاري نائل شده اند؟ بطور حتم اين چهار نفر سوابق درخشاني داشته اند که از صالحين به شمار آمده اند
منتظر بودم نام اين 4 مرد صالح را از زبان وزير محترم کشور بشنوم که اعلام فرمودند آقايان محمود احمدي نژاد، محسن رضايي، ميرحسين موسوي و مهدي کروبي. من که تا حدود زيادي از سوابق و گذشته ي اين مردان صالح!! مطلع بودم، زياد شگفت زده نشدم چون 30 سال شاهد چنين گزينش‎هايي بوده ام اما وقتي به قانون اساسي و شرايط داوطلبان رياست جمهوري مراجعه کردم ديدم در انتخاب اين افراد مشکل از قانون اساسي است، زيرا در اصل 115 قانون اساسي نظام ولائي آمده است که داوطلبان بايد داراي شرايط زير باشند
رجال سياسي مذهبي، ايراني الاصل، تابع ايران، مدير، مدبر و از همه مهمتر داراي حسن سابقه و امانت و تقوي، مومن و معتقد به مباني جمهوري اسلامي ايران و مذهب رسمي کشور
بنابراين طبق آنچه قانون اساسي جمهوري اسلامي ميگويد؛1- 50 درصد مردم ايران، يعني زنان از انجام اين کار معاف ميباشند.2- ميليون ها مسلمان غيرشيعه و غير مسلمان ايراني هم واجد شرايط نيستند.3- شيعه هايي هم که مومن و معتقد به مباني جمهوري اسلامي يعني ولايت مطلقه فقيه نيستند، حق جلوس روي صندلي رياست جمهوري را ندارند.4- به فتوا و تشخيص فقهاي شوراي نگهبان( بگو آقاي جنتي) فقط اين 4 نفر داراي حسن سابقه و امانت و ايمان بوده اند
حال پرونده‎ي اين صالحين را ورق بزنيم و ببينيم اينها که مدير و مدبر و امين و متقي و داراي حسن سابقه، شناخته شده اند در اين 30 سال چه کرده اند که به اين افتخار نائل آمده اند

در پرونده آقايان از جمله اين موارد به چشم ميخورد
1- محمود احمدي نژاد: دانشجوي خط امام، يکي از پيشنهاد دهندگان اشغال دانشگاهها به بهانه انقلاب فرهنگي و اسلامي کردن آنها که منجر به دستگيري ، شکنجه، اخراج و اعدام هزاران دانشجو و استاد دانشگاه شد. همکاري با نيروهاي امنيتي براي قلع و قمع دگر انديشان ، استاندار اردبيل ، شهردار تهران و بالاخره 4 سال رياست جمهوري که اثرات آن اظهر من الشمس است
2- محسن رضايي: شرکت در سرکوب دگرانديشان و قوميت ها، فرماندهي سپاه در زمان جنگ و از عوامل ادامه آن پس از فتح خرمشهر و حمله به خاک عراق که منجر به کشته و مجروح و اسير شدن صدها هزار ايراني شد و صدها ميليارد دلار خسارت مالي به بار آورد .و دبيري مجمع تشخيص مصلحت نظام تا امروز
3- جناب کروبي: از روز اول انقلاب مشاغل کليدي از جمله مسئوليت بنياد شهيد، وکالت و رياست مجلس را بر عهده داشت و يکي از عوامل وضع نابسامان فعلي ميباشد. واقعه مخفي سازي اسلحه در ساک حجاج و کشتار آنها در سال 66 در زمان سرپرستي ايشان روي داد. همچنين نقش او در پروژه عزل منتظري و نامه مورخه 29/11/67 اش به همراه امام جماراني و روحاني به منتظري از يادها نميرود
4- جناب مهندس موسوي: عضو ارشد حزب جمهوري اسلامي، سردبير روزنامه جمهوري اسلامي، نخست وزير نظام از سال 1360 تا 1368 و عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي. در زمان مسئوليت او جنايات دهه شصت و کشتار تابستان سال 67 صورت گرفته و بايد او را يکي از عوامل ادامه جنگ و عوارض ناشي از آن نيز دانست. او همچنان پس از گذشت 20 سال، ادامه جنگ و ورود به خاک عراق را کار درستي ميداند[2] و از کشتار دهه شصت دفاع ميکند.[3
علت اصلي اينکه اين چهار نفر از ميان 475 نفر انتخاب شده اند اين است که آنها وابسته به قبيله اي هستند که 30 سال کشور را به اين وضع انداخته. قبيله خوديها که تنها اطاعت امر ميکنند و در فکر حفظ نظام هستند
آنچه نوشتم اعمال ظاهري اين آقايان است و در پنهان چه ها کرده اند يقين دارم روزي در دادگاه افشا خواهد شد. به نظر شوراي نگهبان، داوطلبان احراز سمت رياست جمهوري بايد داراي چنين سوابقي باشند تا مديريت ، مدبّريت ، حسن سابقه و امانت و تقواي آنها اثبات گردد
داشتم به فرمايشات جناب آقاي خامنه اي در يکي از شهرهاي کردستان گوش ميدادم که مطالبي به اين مضمون ايراد کردند :" خط قرمز ما اهانت به اهل سنت و مذاهب ديگر به دليل اعتقادشان ميباشد."[4
آيا به نظر ايشان اينکه قانون اساسي ميگويد:" داوطلبان رياست جمهوري بايد مومن و معتقد به مذهب رسمي کشور باشند". و در اصل 11 قانون اساسي آمده:" دين رسمي ايران ، اسلام و مذهب جعفري اثني عشري است و اين اصل الي الابد غير قابل تغيير است" و با توجه به اين اصول که غير از شيعه اثني عشري از جمله اهل سنت، حق داوطلب شدن براي رياست جمهوري را ندارند، بزرگترين اهانت به معتقدات اين خواهران و برادران ايراني که حدود 20 درصد جمعيت ايران را تشکيل ميدهند نيست؟
اصل 109 قانون اساسي در صفات رهبر ميگويد:" عدالت و تقواي لازم براي رهبري امت اسلامي".آيا پذيرش چنين تبعيضي که در قانون اساسي آمده، دور از عدالت اسلامي نيست؟
داشتم به اصل 111 قانون اساسي فکر ميکردم که ميگويد:" رئيس جمهور بايد از رجال مذهبي و سياسي باشد...". شوراي نگهبان در تفسير خود رجال را تنها به مردان اطلاق ميکند و به همين دليل هرگز يک زن را حائز شرايط رياست جمهوري ندانسته است. اين برداشت از قانون اساسي در حقيقت حذف حقوق 50 درصد از جمعيت ايران است. آيا شوراي نگهبان ميپندارد لياقت زنها براي اداره کشوري مثل ايران کمتر از مردان است؟ امروز روشن شده است که اگر زنان در تمام امور لايق تر نباشند، عقب تر نيستند. بايد توهين و تحقير زنان روزي متوقف گردد و زنان در کنار مردان، کارگران دست در دست معلمان، دانشجويان همگام با استادان ، روستائيان همراه با شهرنشينان و همه و همه پس از 30 سال تجربه، فريب اين بازي ها را نخورند و اجازه ندهند اين زنجيري که بوسيله قانون اساسي نظام ولائي به دست و پاي آنها بسته شده و هر بار حلقه هايش تنگ تر ميشود، بيشتر از اين موجب تضييع حقوق مردان و زنان ايران گردد
بايد خواستار تغييرات بنيادي شد. بايد دنياي ديگري ساخت، دنيايي که هر فرد شايسته بتواند در انتخابات شرکت کند تا از ميان دهها هزار مرد و زن فرهيخته و داراي دانش و شعور و شرافت و پاکي و وطن خواهي، کساني که ميتوانند داوطلب رياست جمهوري شوند به انتخاب مردم کار اداره مملکت را بدست گيرد. دين را از حصار حکومت بيرون کشند و هر کس به جايگاه خود برگردد
همه دست در دست هم اين ويرانه را آباد کنند و نگذارند حقوقشان مورد تجاوز قرار گيرد و ريشه استبداد، استعمار و استثمار را برکنند و کشور را به استقلال و آزادي واقعي برسانند

آي گروه چهارنفري، آيا در ميان شما کسي هست که چنين تعهدي را به ملت بدهد و به آن عمل کند!!؟

تو اگر بنشيني، من اگر بنشينم
چه کسي برخيزد؟
دکتر محمد ملکي 5 خرداد 88

-------------------------
[1]- "مردم از ميان نامزدهايي که صلاحيت آنها پس از عبور از ذره بين شوراي نگهبان، اعلام خواهد شد، صالح ترين نامزد را برگزينند." (سخنراني آقاي خامنه اي در ميدان آزادي سنندج، روزنامه اعتماد ملي، 23 ارديبهشت 88)[2]- ميرحسين موسوي: ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر تصميم درستي بود. (مصاحبه با خبرگزاري مهر، ۱۳۸۸/۰۳/۰۲)[3]- نمي‌شود اين نظام را به آدم‌کشي در اول انقلاب متهم کرد. اين نظام مظلوم بوده است... گروه‌هاي تروريستي تا پايان جنگ هم زير نفوذ صدام عليه ما مي‌جنگيدند و هنوز هم پشتيباني آمريکا از آنها وجود دارد. نبايد به مظلوم‌نمايي‌ آنها توجه کرد. چرا که اگر به قدرت برسند باز هم همان آش و همان کاسه است). سخنراني در جمع دانشجويان دانشگاه شهيد باهنر کرمان،وبسايت قلم نيوز، ارگان رسمي ستاد انتخاباتي ميرحسين موسوي، 16 ارديبهشت 88)[4]- "اهانت به مقدسات شيعه يا سني، خط قرمز نظام است و هيچکس چه شيعه و چه سني،حق ندارد با غفلت يا از روي تعصب اين خط قرمز را ناديده بگيرد." (سخنراني آقاي خامنه اي در جمع مردم سقز، خبرگزاري ايرنا، 1388/2/29