Saturday, October 10, 2009

جایگاه سبز در رنگین کمان!

جایگاه سبز در رنگین کمان!

شهباز نخعی

همهء سازمان های اطلاعاتی - امنیتی دنیا کم و بیش ساختار مشابهی دارند. این امر در مورد بزرگترین و قدرتمندترین آنها مانند امریکا – که بودجه سازمان های اطلاعاتی -امنیتی اش معادل کل بودجهء چندین کشور کوچک است – تا کوچکترین و فقیرترین کشورها صادق است. این ساختار به بدن انسان شبیه است که از مرکز فرماندهی مغز، دستگاه های گردش خون، گوارش، حواس پنجگانه، سلسلهء اعصاب و اندام های حرکتی تشکیل می شود.

همان گونه که در افراد گوناگون برخی از اندام ها بنابر پیشه و حرفه فرد رشد بیشتری از دیگر اندام ها می یابند (مثلاً عضلات در دارندگان حرفه های بدنی، یا مغز در دانشمندان)، در سازمان های اطلاعاتی -امنیتی نیز، بسته به ساختار و ماهیت حکومت، برخی از اندام ها رشد بیشتری می یابند. به عنوان نمونه: تا پیش از 11 سپتامبر 2001، دستگاه امنیت داخلی در امریکا وضعیتی عادی داشت امّا پس از آن رویداد، این بخش از سازمان های اطلاعاتی -امنیتی امریکا رشدی مافوق عادی یافت.

نمونهء دیگر کشور کوچک تونس در شمال افریقاست. در این کشور که برچسب جمهوری بر خود دارد امّا یک دیکتاتور بنام «بن علی» بر آن حکم می راند، دستگاه اطلاعاتی -امنیتی چنان رشد نامتناسبی بافته که گفته می شود از هر 5 نفر جمعیت آن، یکنفر عضو پیوسته یا وابسته پلیس امنیت داخلی است.

در حکومت در حال زوال آخوندی -سپاهی نیز این رشد نامتناسب اندام ها در دستگاه اطلاعاتی-امنیتی به چشم می خورد. نخستین عدم تناسب این است که دستگاه فرماندهی، یعنی مغز آن، با الگوبرداری از رأس حکومت، به جای بهره گیری از دانش و تفکّر و تعقّل برای تصمیم سازی، بر پایهء حیله گری و تزویر عمل می کند و به همین خاطر است که مقرّر شده وزیر اطلاعات و امنیت باید حتماً یک آخوند مجتهد باشد. اندام دیگری که رشد نامتناسب یافته و بخش عمده ای از بودجه آنرا می بلعد، دست، یا ابزار سرکوب، است. حوزهء عملکرد این اندام تنها محدود به قلمروی حکومت نیست و کشورهای دیگر، بویژه کشورهای محل اقامت ایرانیان تبعیدی و مهاجر را نیز پوشش می دهد. در سه دههء گذشته، این دست دراز جنایتکار هرگز از سر کسانی که از ظلم و جنایت آخوندها گریخته اند کوتاه نشده و به دفعات امنیت را از زندگی آنان سلب نموده و حتی در بیش از صد مورد کسانی را که در زمینه مخالفت با حکومت آخوندی فعّالیت می کرده اند ترور نموده و به قتل رسانده است.

روز هشتم مهرماه، تارنمای ایران ب ب ب گزارشی از یک مقام وزارت اطلاعات حکومت اسلامی که اخیرا به اروپا پناهنده شده را منتشر نمود. در این گزارش افشاگرانه، مقام مزبور اعلام کرد که در معاونت های ده گانهء وزارت اطلاعات، واحدهایی وجود دارند که مأموریتشان ایجاد هسته های تحت کنترل در درون اپوزیسیون خارج از کشور است. این شخص در تعریف وظایف این هسته های تبلیغاتی (و عملیاتی) در خارج از کشور گفت: «اینها افراد، گروه ها و رسانه هایی هستند که از طرف وزارت (اطلاعات) مورد پشتیبانی محتوایی، مالی و تدارکاتی قرار می گیرند تا بر علیه یکی از جناح ها یا شخصیت های حکومت اسلامی تبلیغ کنند... رسانه ها باید خط دیکته و توافق شده را پیش برند و در انتخاب موضوعات، اخبار، مطالب، افراد، برنامه سازان به مسیر تعیین شده توجّه کنند».

دخالت در روند فعّالیت های سیاسی خارج از کشور به همین حد، یعنی خط دادن و تعیین مسیر برنامه های رسانه های وابسته محدود نمی شود: «ما از طریق برخی افراد که با ما همکاری دارند، جمع کثیری از ایرانیان خارج از کشور را تحت اختیار داریم... از دانشجویان بورسیه حداکثر استفاده می شود، آنها در هر سفر به ایران جلسات ویژه دارند و تخلیه اطلاعاتی شده و توجیه می شوند. علاوه بر این گزارش ماهانه و یا اگر لازم باشد گزارش ویژه باید بدهند. از همسران دانشجویان بورسیه (همچنین همسران مأموران سیاسی و کادر دیپلماتیک) برای نفوذ به خانواده های ایرانیان مقیم هر کشور استفاده می شود. مأموریت هایی مانند تلفن زدن به رسانه ها نیز با آنهاست. هر چند زوج دانشجوی بورسیه تحت نظر یک مسئول اداره می شود که معمولا با سفارت و یا مستقیم با تهران در ارتباط است».

این مقام امنیتی سابق در مورد دستگاه های متولّی تأمین هزینه های این شبکه اطلاعاتی-امنیتی گفت: «پر کردن صحنه تبلیغاتی و رسانه های خارج از کشور یک کار هماهنگ میان وزارت (اطلاعات) و وزارت خارجه و نیز چند سازمان دولتی دیگر مانند سازمان تبلیغات (اسلامی) است. بودجه آن از طریق چندین منبع از جمله دفتر ولی فقیه و نیز بودجهء ویژه ای که ظاهراً برادر رفسنجانی اداره می کند تأمین می شود. چندین رابط در لندن کار توزیع این بودجه را در اروپا به عهده دارند و یک رابط در امارات نیز برخی دیگر از این افراد و رسانه ها را مورد حمایت مالی قرار می دهد. در دبی در پوشش یک شرکت تجاری این کارها صورت می پذیرد».

خواندن این گزارش به این پرسش که چرا سازمان دهندگان و برگزارکنندگان جنبش سبز در خارج از کشور دستکم به اندازهء هواداران آن در داخل ایران آزادی و استقلال عمل ندارند پاسخ می دهد. روشن می شود که چرا در حالی که دختران و پسران شجاع و بی پروای درون ایران در تظاهرات شعارهای: "مرگ بر دیکتاتور" ، "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" و "بسیج جنایت می کند، رهبر حمایت می کند" سر می دهند، جوانان سازمان دهنده جنبش سبز در خارج از کشور گویی لکنت زبان دارند و انواع باید و نباید و ممنوعیت ها را به کسانی که بخواهند در تظاهرات آنان شرکت کنند تحمیل نموده و به جای آن که با جذب همه نیروهای مخالف موجب تشکیل جبهه ای گسترده شوند، با زدن انواع برچسب ها باعث ایجاد نفاق و تشتّت و تفرقه در میان مخالفان می شوند!

در بالا نوشتم که دو اندام مغز و دست دستگاه اطلاعاتی -امنیتی رشدی نامتناسب با دیگر اندام ها یافته اند. این را نیز توضیح دادم که مغز به دلیل الزام به قرار گرفتن یک آخوند در رأس آن، بجای تعقّل و تدبیر بیشتر به حیله گری و تزویر گرایش دارد. این گرایش را به خوبی می توان در روند تنگ و تنگتر شدن مداوم حلقه خودی و غیرخودی دید. این روند که اکنون به یک مالیخولیا تبدیل شده، حکومت را حتی از بهره گیری از نظرات دلسوزانی که دغدغهء حفظ حکومت به هر قیمت را دارند نیز محروم می کند. نمونه ای از این دغدغه های گوش شنوا نایافته را می توان در بیانیه های میرحسین موسوی یافت: «اگر در موجی که از خشم مردم برخاسته است، احساس خطر برای اصل کشور و اصل نظام نمی کردم، برایم سخت نبود که بیست سال دیگر سکوت کنم... اگر سازش می کردم، حرکت معترضان از چهارچوب نظام خارج می شد»!

آیا نباید در سلامت عقل حکومتی که فردی چون میرحسین موسوی را از دایرهء تنگ خودی ها به زور بیرون می راند شک کرد؟! فردی که دلبستگی اش به حفظ حکومت آنقدر آشکار است که حتی می تواند موجب دلزدگی و رویگردانی بخشی از هوادارانش شود: «ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستین اش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد را می خواهیم و آنانی را ساختار شکن و هرج و مرج طلب می شناسیم که با بهانه و بی بهانه از موازین اسلامی عدول می کنند». (از بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی).

رستاخیز مردم ایران را سر بازایستادن نیست و این را بخوبی می توان از سیر تحوّلی شعارهای آن دریافت. از اینرو، آن بخش از جنبش سبز که توسّط وزارت اطلاعات و امنیت آخوندی هدایت می شود، خشت بر آب می زند و بیهوده پول های غارت شدهء مردم به فقر کشیده شده ایران را هدر می دهد. این نیز ناگفته نماند که بخش بزرگی از همان نیروهای مزدور و جیره خوار – از جمله دانشجویان بورسیه خارج از کشور – با آن که به خاطر ضعف نفس و نیاز مالی به خیانت به هم نسلان خود تن می دهند، بطور طبیعی متحد آن 70 درصد یا بیش از 50 میلیون نفر گروه سنّی زیر سی سال هستند و به محض آن که قید و بند نیاز مالی از پایشان برداشته شود، پر می گشایند و به هم نسلان خود می پیوندند.

رستاخیز باشکوه مردم ایران رنگین کمان زیبایی است که همهء زیبایی اش در تنوّع رنگ های آن است. در این رنگین کمان زیبا جایی برای حذف کردن، خودی و غیرخودی و چیرگی یک رنگ بر رنگ های دیگر نیست. جنبش سبز اگر بخواهد که بخشی از این رنگین کمان باشد، بی گمان راهش آنچه که دستگاه اطلاعاتی -امنیتی حکومت نشان می دهد نیست و "سبز"ی مصنوعی اش به معنای رویش و رشد نهال آزادی و دموکراسی نخواهد بود. جنبش سبز تنها در صورتی می بالد و سبز می ماند که فرمول کهنه و شکست خوردهء خودی و غیرخودی را دور بریزد و به قواعد بازی دموکراتیک، که نخستین آن مشارکت همه بازیگران و حضور همه رنگها در رنگین کمان است، تن دهد. چنین امری یقینا با فرمول هایی از قماش: "نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه زیادتر" امکان تحقّق ندارد زیرا چنین فرمول هایی به روزگاری سپری شده تعلّق دارند. دلتنگی امثال میرحسین موسوی برای این روزگار سپری شده و تمایل طبیعی آنان به بازگشت به آن، قابل درک است امّا همه شواهد حکایت از آن دارند که نسل جوان و آینده ساز ایران، که از نظر شمار نیز در اکثریت مطلق است، به درک درست از جایگاه سبز در رنگین کمان رستاخیز ایران دست یافته است